|
وبلاگ شخصی
|
(کتابِ)از آستارا تا استار آباد را بستم!
پشت پنجره کتابخانه ملی رشت
سینما سپیدرود قلقلکم میدهد
مثل آن روزهای آفتابی خوب
که با شلوار کوتاه بر روی کلبه درختی هندوانه میخوردم
و سپیدرود اغواگرانه قلقلکم میداد
برای یک هم آغوشی مهیچ
و من از آن بالا میپریدم
به سویش میدویدم
در آغوش گرمش شیرجه میزدم
اما در این شهر
که در بعضی خیابانها شلوار کوتاه میفروشند!
و در همه خیابانها شلوار کوتاه نمیپوشند!
باید از کجا به کجا شیرجه زد؟
تازه هیچ مرد عاقلی
روبروی یک سینما
در هیچ آغوشی گرمی شیرجه نمی زند!
این پنجره به سوی هیچ رودی باز نمیشود!
اما خیال را میشود تعمیر کرد!
که همینجا
در همین ارتفاع
چهل میلیون سال پیش
شیرجه بزنم
در اقیانوس تیتیس
که آن روزها
پر از ماهی بود
که از سبزه میدان به میدان شهرداری شنا میکردند!
عاشق میشدند
بدون هیچ دنگ فنگ
میرقصیدند!
و همه مسأله هایشان را
با رقصیدن
و عشق
حل میکردند!
و ما در چهل میلیون سال بعدتر
در همان شهر
در همان ارتفاع
با همان مسالهها
هنوز درگیر حل مسأله ایم!
و برای حل مسأله هایمان
کتابخانه ب کتابخانه قدم میزنیم
ب سینما سپیدورد میرویم
و پشت ویترین کتابفروشی مژده
به جلد کتابها خیره میشویم
که چهل میلیون سال پیش
در همین مکان
و همین ارتفاع
از همین زاویه
پر از ماهی بود
مشغول حل مسألهها
برای زندگی و بقاع
و چهل میلیون سال بعد
پر از آدمها
مشغول حل همان مسألهها
که چهل میلیون سال پیش، حل شده بود
اه، این پنجره چرا؟
به سوی هیچ رودی باز نمیشود؟
که شیرجه بزنیم
مثل ماهی
در چهل میلیون سال پیش
مسألههایمان را حل کنیم !
پینوشت ۱: خیال را میشود تعمیر کرد که؛ فردا بهترین روز است، عشق در همه کوچههای این شهر جاریست، که زندگی هر صبح زیبا تر میشود، و در همین خیابان پایین پنجره که سابقاً ماهیها بدون دنگ فنگ عاشق میشدند ، عشق درونش جاریست...
پینوشت ۲: در زندگی بیست هزارمین بارت، ما دوباره با هم ملاقات خواهیم کرد، درست مثل چهل میلیون سال پیش که ماهی بودیم در اقیانوس تیتیس
پی نوشت ۳ :آن که بی سخن ادراک کند، با وی چه حاجت سخن است؟
#فیه_ما-فیه
پی نوشت ۴:
چون آفتاب غروب کُند روشنایی نمانَد، پس آفتاب باید شُدن، تا خوف ِ جدایی نمانَد.
#فیه_ما_فیه
پی نوشت ۵ : همه ی این آدمها وقتشان را سر این می گذارند که آنچه در درونشان هست را توضیح دهند و با خوشحالی تصدیق کنند که عقایدشان یکی است.
آه که چقدر برایشان مهم است که همه با هم یکجور فکر کنند!!!
#تهوع
#ژان_پل_سارتر