|
وبلاگ شخصی
|
میگویند سه ثانیه یادت میماند
زود فراموش میکنی
و میروی
ماهی کوچک من
به تو گفتم دوستت دارم
گفتم صیادت نیستم
دستانم برای گرفتنت نیامده
تو ده ثانیه ماندی
و گریختی..
ماهی کوچک من
تو بی نظیر ترین ماهی برکه ات بودی
تو هفت ثانیه بیشتر ماندی
تو هفت ثانیه بیشتر یادت ماند
تو هفت ثانیه بیشتر به دوست داشتن اندیشیدی
به دستان من فکر کردی
ماهی کوچک من
تو قهرمان برکهات بود
#رودخانه_تبار
پینوشت ۱:
نقل است که شبی تا روز نخفت و میگفت: اگرم عذاب کنی من تو را دوست دارم، و اگرم عفو کنی من تو را دوست دارم.
تذکره الاولیا
ذکر عتبه بن غلام
پینوشت ۲:
عقل به آساني خراب نميشود ولي عشق خود را ويران ميكند، گنج ها هم در دل خرابه ها و ويرانه ها پيدا ميشوند، هر چه هست دردل خراب است.
#شمس_تبريزي
پینوشت ۳:
همه رنجها از آن میخیزد
که چیزی خواهی و آن میسر نشود؛
چون نخواهی رنج نماند ...
#مولوی
#فیه_ما_فیه
امسال زمستان خیلی عجیب است. هیچ سالی زمستان اینقدرعمیق به درونم رخنه نکرده بود. پاها و دستانم مدام سرد میشود، انگار تازگی یخچالی در درونم روشن کرده اند که برفک هایش دارد درونم جمع میشود...
راستش چند ماهی هم هست که عادت عجیبی به سراغم آمد، برای رهایی از دلتنگی ها به تاریکی دل شب میروم، به جاهایی میروم که می پنداشتم ترسناک و پر خطرند اما ماهیت ترس خیلی عجیب است وقتی به سویش میرویم وقتی بهش نیاز داریم از ما میگریزد...حالا شاید بگویی که کدام آدم عاقلی نیمه شب در جستجوی ترس به دل تاریکی و حاشیه های ناشناخته میرود و چه نیازی به ترس دارد...وقتی تلاش میکنی که دلتنگی هایت کاهش پیدا کند ولی موفق نمی شوی باید بک اتفاقی رخ دهد که تو را از این حالت در بیاورد و خب تجربه هر کسی یک جور است یکی میرود مینوشد و حالش را عوض میکند یکی میرود در دل طبیعت یکی دیگر هم میرود در دل تاریکی شب و منتظر یک اتفاق غیر منتظره میماند اتفاقی که نمی داند چیست ،تاریکی پر از معماست و ترس پر از ناشناختهها اتفاقات غیر منتظره آدم ها را تکان میدهند و این تکان خوردن شاید حال دل آدم را هم عوض کن، و خب من این روزها نیاز دارم به یک تکان شدیدو یک اتفاق ناشناخته! (چه استدلال عجیبی راستش برای خودم هم عجیب است !)
ما آدمها طبیعتهای متفاوتی داریم، جریان های متفاوتی درونمان جاری هست و هر یک در دنیای خودمان احساسات خاص خودمان را تجربه میکنیم برای بعضی از ما فراموش کردن خیلی آسان است و برای بعضی دیگر خیلی دشوار ما فصل ها را درون خودمان حمل میکنیم گاهی احساسات و تپش های قلب مداوم چنان نیرویی در جسم ما پدید می آورد که زمستان و سرما را احساس نمی کنیم، گاهی پاییز درونمان شروع میکند به برگ ریزان وای به سالی که زمستان درون مصداف باشد با زمستان بیرون که آن زمان عصر یخبندان تمامیت وجود ما را احاطه خواهد کرد...
خدا به خیر کند...
پی نوشت ۱: سعدی میگه ؛
رها کن تا بیفتد ناتوانی (نمیتونم جناب سعدی)
پی نوشت ۲:
نه دامیست
نه زنجیر
همه بسته چراییم؟؟
#مولانا_جان
پی نوشت ۳:
انسان ها از رابطه بوجود می آیند،
در رابطه رشد می کنند،
در رابطه آسیب می بینند،
و در رابطه ترمیم می شوند
پس همه چیزبه رابطهها مربوط است
#انسان_موجودی_یکروزه
#اروین_د_یالوم
پی نوشت ۴:
روزی توانا خواهم شد
در دوست نداشتن
و خواهم گفت؛
تو رودی هستی مثل همه رودهای دنیا!
#خودم 😏
پی نوشت ۵:
گفتی ز ناز
بیش مرنجان مرا،
برو
آن گفتنت که بیش مرنجانم
آرزوست ...
#مولانا
پی نوشت۶:
...و شاید؛
این رود
در همه این سالها
یک رود عادی بود
مثل همه رودهای دنیا
و من فقط؛
یک پسر احساساتی بودم
که فکر میکرد؛
رود مادر است
که؛ رود زنده است به عشق
که؛ میفهمد
چه کسی چقدر دوستش دارد
که؛ رود دلشتنگ میشود
خاطراتش را فراموش نمیکند
بغض گلویش را میگیرد
طغیان میکند
رود درد دارد
رود امید دارد به زلالی...
شاید من یک پسر احساستی بودم
#باز_هم_خودم 😊
پینوشت ۷:
خُنُک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
#مولانا
پی نوشت ۸:
کسی یک سخن شنید و در همه ی عمر،
از آن سخن سوخت
جان من فدای او باد!
#شمس_تبریزی
امشب بعد از مدنها بهم پیام داد و حالم را پرسید، این زن را هرگز ندیدم اما چندین سال است عادت دارد که بهم پیام بدهد احوال پرسی کند، نمیدانم در این شاوغیهای دنیا چرا فراموشم نمیکند، این پیام دادن چندین ساله اش برایم دارد تبدیل به یک داستان میشود، شاید یک روز با او قرار گذاشتم و در یک جای همین رشت یکدیگر را دیدیم.
اما دارم به این فکر میکنم که اگر یکدیگر را ببینیم بعدش پیام دادن هایش یک چیز طبیعی میشود ... و داستان پیام دادن آن زن در این سالها بدون اینکه من بشناسمش و یا او مرا بشناسد به پایان خواهد رسید..
در اینترنت عکس چند ماهی خاویاری را در یکی از رودخانههای روسیه دیدم و یاد خاطرات کودکیم افتادم بوی خاصشان در دماغم پیچید و دلم برای لمس پوست لیز و لزجشان تنگ شد ، شاید این روزها تصور وجود چنین موجوداتی در رودخانه سپیدرود بری نسل جدید سخت باشد چون بنا به دلایلی که پیشنهاد میکنم خودتان کشف کنید سالهاست که پیدایشان نیست..این رفقای کودکیم دویست و پنجاه میلیون سال سابقه حضور در ایران دارند و سابقه حیات آنها به چند صد میلیون سال پیش یعنی عصر ژوراسیک ( هم دوره با حیات دایناسورها حدود صدو پنجاه میلیون سال پیش ) میرسد.
Beluga_sturgeon#
huso_huso#
Beluga#
Jurassic#
sturgeon#
(کتابِ)از آستارا تا استار آباد را بستم!
پشت پنجره کتابخانه ملی رشت
سینما سپیدرود قلقلکم میدهد
مثل آن روزهای آفتابی خوب
که با شلوار کوتاه بر روی کلبه درختی هندوانه میخوردم
و سپیدرود اغواگرانه قلقلکم میداد
برای یک هم آغوشی مهیچ
و من از آن بالا میپریدم
به سویش میدویدم
در آغوش گرمش شیرجه میزدم
اما در این شهر
که در بعضی خیابانها شلوار کوتاه میفروشند!
و در همه خیابانها شلوار کوتاه نمیپوشند!
باید از کجا به کجا شیرجه زد؟
تازه هیچ مرد عاقلی
روبروی یک سینما
در هیچ آغوشی گرمی شیرجه نمی زند!
این پنجره به سوی هیچ رودی باز نمیشود!
اما خیال را میشود تعمیر کرد!
که همینجا
در همین ارتفاع
چهل میلیون سال پیش
شیرجه بزنم
در اقیانوس تیتیس
که آن روزها
پر از ماهی بود
که از سبزه میدان به میدان شهرداری شنا میکردند!
عاشق میشدند
بدون هیچ دنگ فنگ
میرقصیدند!
و همه مسأله هایشان را
با رقصیدن
و عشق
حل میکردند!
و ما در چهل میلیون سال بعدتر
در همان شهر
در همان ارتفاع
با همان مسالهها
هنوز درگیر حل مسأله ایم!
و برای حل مسأله هایمان
کتابخانه ب کتابخانه قدم میزنیم
ب سینما سپیدورد میرویم
و پشت ویترین کتابفروشی مژده
به جلد کتابها خیره میشویم
که چهل میلیون سال پیش
در همین مکان
و همین ارتفاع
از همین زاویه
پر از ماهی بود
مشغول حل مسألهها
برای زندگی و بقاع
و چهل میلیون سال بعد
پر از آدمها
مشغول حل همان مسألهها
که چهل میلیون سال پیش، حل شده بود
اه، این پنجره چرا؟
به سوی هیچ رودی باز نمیشود؟
که شیرجه بزنیم
مثل ماهی
در چهل میلیون سال پیش
مسألههایمان را حل کنیم !
پینوشت ۱: خیال را میشود تعمیر کرد که؛ فردا بهترین روز است، عشق در همه کوچههای این شهر جاریست، که زندگی هر صبح زیبا تر میشود، و در همین خیابان پایین پنجره که سابقاً ماهیها بدون دنگ فنگ عاشق میشدند ، عشق درونش جاریست...
پینوشت ۲: در زندگی بیست هزارمین بارت، ما دوباره با هم ملاقات خواهیم کرد، درست مثل چهل میلیون سال پیش که ماهی بودیم در اقیانوس تیتیس
پی نوشت ۳ :آن که بی سخن ادراک کند، با وی چه حاجت سخن است؟
#فیه_ما-فیه
پی نوشت ۴:
چون آفتاب غروب کُند روشنایی نمانَد، پس آفتاب باید شُدن، تا خوف ِ جدایی نمانَد.
#فیه_ما_فیه
پی نوشت ۵ : همه ی این آدمها وقتشان را سر این می گذارند که آنچه در درونشان هست را توضیح دهند و با خوشحالی تصدیق کنند که عقایدشان یکی است.
آه که چقدر برایشان مهم است که همه با هم یکجور فکر کنند!!!
#تهوع
#ژان_پل_سارتر

امروز دختر عمویم برایم پیام فرستاد که میدانی فلانی دیوار فلانی را خراب کرده! چند دقیقه بعد موضوع خراب شدن دیوار سر فصل خبرهای دهکده قرار گرفت، دوباره پیامی دریافت کردم گه برایم نوشنه بودند خراب شدن دیوار کار خوبی نبوده و دلمان سوخت، یک نفر دیگر هم گفت موضوع خانوادگی بوده به ما چه، یکی دیگر پیام داد که فلانی آمده از آوار دیوار بازدید کرده و خیلی خیلی ناراحت شده و نزدیک بود بزند زیر گریه...دوباره دختر عمویم پیام داد و دوست داشت با من درباره دیواری که ویران شد صحبت کند من که اصلاً دلم نمیخواست که درباره این موضوع قضاوتی داشته باشم یا اصلاً واردش شوم ولی به طرز عجیبی از ویران شدن یک دیوار خو شحال شده بودم به طوری که چندین بار فیلم را عقب جلو کردم با لذت نگاه میکردم مثل پرنده ای که مدت ها در قفسی بوده و فیلم خراب شدن قفس ها را بهش نشان میدهند خب طبیعی است که آن پرنده ته دلش ذوق کند به خصوص که اگر آن قفس او را از خیلی ها چیز ها جدا کرده باشد...
خب من از نسلی بودم که آن زمان ها را که هنوز بین ما دیوار نشده بود یادم هست، و بعد سالهایی را که شروع کردیم به دیوار کردن دور خانه هایمان و خودمان هم باز یادم هست و خب بین آن زمانه ای که پرچین ها بین ما بودند و زمانه ای که دیوارها بین ما ساخته شد خیلی تفاوت وجود داشت و دارد مثلاً پرچین ها خاصیت پیوند دهنده داشت یک گیله مرد وقتی صبح زود گاوهایش را به کنار سپیدرود میبرد و یا به شالیزار می رفت با همسایه اش از لای پرچینها خوش بش میکرد ، یک تازه عروس از بین پرچین ها با زن همسایه درباره نحوه پخت غذای محلی گپ میزد اما وقتی دیوارها ساخته شد این پیوندهای اجتماعی و تعاملات نیز کمرنگ تر و گسسته شدند
اما ناراحتی ام از دیوارها همهاش این نبود درد من دیوارهای خیالی بود که ما را از هم جدا میکرد. میدانم این دیوارها بتنی بین ما فقط بخشی از قضیه هستند، همه قضیه نیست دیوار اصلی نا مریی و در خیال است، همان چیزی که این روزها به خوبی لمسش میکنم و باعث دوری ها و دلتنگی های زیادی در من شده.. پس من حق دارم دیوارها را دوست نداشته باشم
پی نوشت1:
میان ما چیزی نبود جز مهربانی
پرچین ها سوختند
دیوارها ساختند
پی نوشت 2:
در همین رابطه نوشته بودم: دیوارها لعنتی اند

احتمالش خیلی زیاد بود که من در سرزمینی، رنگی، نژادی، فرقهای، قبلهای و زمانی دیگر به دنیا میآمدم(گاهی باید به این مسئله هم فکر کرد) و شرایطی متفاوت برایم به وجود میآمد، اما به دلایلی قرار شد که من در دهکدهای پا بر عرصه وجود بگذارم که در جنوبش یک تپه قرار داشت و پایین تپه یک رودخانه در جریان بود که قرار بود بعدها عاشقش شوم، آن طرف رودخانه یک دسته درخت تبریزی ردیف و منظم دیده میشد پشت تبریزیها قله کوههایی بیرون زده بود که در طول تاریخ بعضی از اهالی آن دهکده که عاشق میشدند یا دلشان میگرفت یا بدون هیچ دلیلی بر روی تپه مینشستند و به کوههای دور دست مینگریستند.همان سالهای کودکی که نخستین تجربههای درک جهان را در بالا و پایین رفتن از این تپه آغاز نمودم کوه در دور دست توجهام را جلب میکرد و قلقلکم میداد یک روز با اسب سپیدی به سویش بتازم و حداقل بدانم آن سرزمین دور دست کجاست؟ اطمینان داشتم یک روز به آن کوها میرسم و حتی گاهی خواب رفتن به سوی کوهها را میدیدم. آن سالها هنوز گوگل مپ اختراع نشده بود و رابطهما هم از جنوب به واسطهی رودخانه به همه روستاهای پایین دست قطع بود و نمیتوانستیم ازشان بپرسیم قضیه این کوههای پس زمینه روستایتان چیست؟ هشت سال پیش ساعت شش صبح یک روز تابستانی تحت تاثیر یک کتاب ( #کیمیاگر ) که شب قبلش خوانده بودم دوچرخهام را برداشتم و از سفیدرود گذشتم تا به سوی تحقق رویاهای کودکیم بروم، رویای رسیدن به کوههای آبی در دور دستها خلاصه با قصههای زیادی با دوچرخه از روستاها گذشتم و به کوههای سیاهکل رسیدم حتی اسب سفیدی را که آرزویش را داشتم در مسیر دیدم و احتمال دادم به جای اینکه در طویله پدربزرگم به دنیا بیایید بر حسب اشتباه چند کیلومتر آن ور تر به دنیا آمده است. چند سالی است از آن ماجرا گذشت اما هنوز که یادم میآید با خودم فکر میکنم اگر آن شب آن کتاب( #کیمیاگر ) را نمیخواندم هرگز به فکر تحقق یک رویای کودکی نمیافتادم و هرگز آن کار را شروع نمیکردم و شاید هرگز (از آن مسیر) به آن کوهها نمیرسیدم و شاید هم یک روز اتفاقی میرسیدم اما نمیشناختمشان...جملات، کتابها و اندیشهها خیلی قدرتمندند... #پائولو_کوئیلو در کتاب کیمیاگر مینویسد: در این سیاره یک حقیقت بزرگ وجود دارد هر که باشی وهر کار کنی وقتی چیزی را از ته دل می طلبی وطلب می کنی این خواسته در روح جهان متولد شده .این ماموریت تو بر روی زمین است . تحقق بخشیدن به افسانه های شخصی یگانه وظیفه آدمیان است. همه چیز تنها یک چیز است وهنگامی که آرزوی چیزی را داری سراسر کیهان همدست می شود تا بتوانی این آرزورا تحقق بخشی .
#رودخانه_تبار

بحران جدید دنیا
جنگ نیست
خشکسالی
و حتی؛ تروریسم نیست!
بحران جدید دنیا بحران واژه است
بحران واژه هایی که زاده نشد
برای بیان
برای سرودن
و به تصویر کشیدن وسعت عشق
در یک زن....
راستش و من هنوز هم واژه مناسبی برای توصیفت پیدا نکردم. ماه قبل پریسا بهم پیام داد که برای تولدت دارد یک ویدویوی غافلگیری درست میکنند، بهم گفت در یک جمله توصیفت کنم، کار سختی بود میدانی چرا تو همه تو در یک جمله جمع نمیشد، من تمام شب را فکر کردم و فکر کردم صبح کمی بعد از طلوع دوچرخه ام را برداشتم در مسیر تیکه تیکه از خاطراتت را مثل سکانس های یک فیلم سینمایی مرور میکردم، و هر بار با هر خاطره یک لبخند بر روی لبم مینشست، میدانی سکانسهایی که در ذهنم مرور میکردم کدام بود، همان سکانسی که زدی روی ترمز و به پرنده های جلوی جاده خیره شدی پرندهها خیلی به ما نزدیک شده بودند و من این موضوع را ربط دادم به این نکته که پرنده ها درون آدمها را میبینند و چون ما دوستشان داریم از ما نمیگریزند، همان سکانسی که در شالیزار تا زانو در گل فرو رفته بودی و پا به پای زنان سرزمینم شالی کاری میکردی، من گفته بودم تو به این مردم عشق میتابی چنان که بعد از هر بار رفتند تا ماه ها سراغت ار از من میگیرند، یک سکانسی هم بود کنار سپیدرود داشتیم غروب خورشید را تماشا میکردیم، و سکانس بعدی آبنتی در آب وای چقدر کودک درون ما بیدار شده بود...سکانس ها پشت سکانس ها....اینکه بعد از هر بار رفتنت تقریباً هر روز مکاتبه داشتیم، بعد که مریض شده بودم کلی حمایتم کردی، یک سکانسی هم بود که در ماشین داشتم از آرزوهایم میگفتم، بعد تو عینک دودی است را بر روی پیشانی ات گذاشتی و زل زدی به چشمانم و گفتی چرا که نه...تو میتونی...یک سکانس هم مربوط به اولین روز آشنایی ما بود همان روز که مثل خورشیدی بر بالای تپه طلوع کردی من کنار سپیدرود داشتم به سگی نگاه میکردم که بعد از یک تصادف که منجر به از دست دادن دستهایش شد وضعیت بدی داشت و آن را به ما واگذار کرده بودند تا بهش رسیدگی کنیم، آن سگ حالش خوب شده بود، و تازه بچه هایش را به دنیا آورده بود من نگاهی به بالای تپه انداختم و تو را دیدم که با یک دوربین بزرگ در دستت داری می آیی پایین، خب فکر کردم تو هم مثل همه رهگذران راهت را میگری میروی سمت سپیدرود و صرفاً یک رهگذر هستی اما تو آمدی کنارم ایستادی و ما بدون اینکه احوالپرسی کنیم شروع به گفتگو کردیم چهل پنج دقیقه با هم درباره موضوعات بسیار مهمی صحبت کردیم، و دوستی ما شروع شد و از آن سال به بعد من هر سال منتظر آمدنت بودم... تو با آمدنت و مهرت نور و عشق میپاشیدی و همین نور و عشق بود که بعد از رفتنت همه را دلتنگت کرده بود.
بعد سالهایی آمد که من کم کم به آرزوهایم رسیدم، آنچزهایی را که منتظرش بودم از راه رسید، سفرهای زیادی انجام دادم، تجربه ها کسب کردم، با انسانهای جدیدی آشنا شدم و در کنارشان تجربههای جدیدی داشتم. اما مهمترین اتفاق آشنایی ام با استادم بود.مردی صبور و مهربان که با حوصله تلاش میکرد آموختنیها را به من بیاموزد، استادی که هم دوست بود و هم همسفر و هم یک همکار خوب(و کسی بود که سالها منتظرش بودم )
بعد از آن سال که تو رفتی آدم های زیادی آمدند از کنارم رد شدند و کنار رود نشستند و اما هیچ کدام شبیه تو نبودند هیچ کدام زبان طبیعت را مثل تو درک نمیکردند نمی دانستند رود چه میگوید پرنده حرف حسابش چیست، هیچ کس مثل تو آدمها را همانطور که هست و فقط برای اینکه آدم هستند دوست نداشت و هیچ کس مثل تو بدون حساب کتاب دوست داشتن را بلد نبود...خب من حق دارد که این روزها که افیانوس ها و قاره ها بین ما فاصله انداخته دلتنگت شوم و دلم برای آن روزها تنگ شود...
یک روز
یک رود
در خاطراتش مرور میکند
یادش میآید
نخستن زنی را که به درونش خیره شد
و آخرین زنی را که با او یکی شده
دوستش داشته
در آغوشش گرفته
و با شوق و ذوق کلی عاشقش شده
خب طبیعی است که یک رود دلش خیلی تنگ شود
بغض گلویش را بگیرد
از روی لج طغیان کند
ببین دوست من
یک رود با همه دلسنگیش
دلش گاهی خیلی تنگ میشود
یک رود خاطراتش را فراموش نمیکند
یک رود یادش می ماند
که چه کسی، چقدر دوستش داشته
و آن زن که خنده هایش طبیعی بود
دوست داشتنش طبیعی بود
آغوشش طبیعی بود
چه خوب بلد بود با او یکی شود
رود شود
زلال شود...
یک روز یک مترسک
دلش خیلی تنگ میشود
تب لرز میکند
شبها را تا صبح بیدار میماند
جواب پرندهها را نمیدهد
و بعد از سالها در یک شب طوفانی
دلش با یک صاعقه میترکد
چشمانش را سیل اشک میگیرد
میلرزد، میلرزد، میلرزد...
زنده میشود
و یکهویی تکان میخورد
آن یکی پایش را زمین میگذارد
اری
عشق زنده میکند
و عشق آدم و مترسک که حالیاش نیست
مترسک به کلبه باغ میرود
کلاه حصیری به سر میگذارد
کفش ورنی به پا میکند
کت نو میپوشد
و به همین سادگی
در جستجوی یک زن
در به در کوچه های دنیا میشود
زنی که خیلی سالها پیش دیده
و تنها زنی بود که مثل طبیعت میخندید
زبان طبیعت را
خوب میفهمید
و با شکوه ترین نگاه دنیا را داشت
یک روز یک جاده دلتنگ میشود
یک پرنده دلتنگ میشود
یک گل دلش تنگ میشوند
و حتی خورشید
یک شب دلش برای این زن تنگ میشود
تصمیم میگیرد
فردا را زودتر طلوع کند
میترسم
دلتنگی برای این زن
در دنیا خیلی زیاد شود
خورشید به موقع نتابد
باران به موقع نبارد
پرنده به موقع عاشق نشود
رود به موقع نیاید و به موقع به دریا نرود
و دلتنگی برای این زن
بزرگترین بحران این دنیا شود

به قلاب خالیاش نگاه میکردم که مدام به آب میاندازد و با خودم فکر میکردم او دارد اشتباه میکند، چگونه بدون طعمه میشود ماهی گرفت؟ مدام قلابش را میانداخت و میکشید بیرون تا اینکه دم دم های غروب یک ماهی نسبتاً بزرگ به دامش افتاد، ماهیی که تمام کسانی که قلابشان طعمه داشت نگرفته بودند!
سخت منقلب شدم از پیش داوریام و از جهل مرکبی که دچارش شده بودم و میپنداشتم آن روشش اشتباه است، من با همه پیش ذهنیتهایم روش او را قضاوت کردم و داشتم یقین پیدا میکردم که میدانم و استدلالم منطقی است! همه شواهد نشان میداد که حق با من است، آخر بدون طعمه و با قلاب خالی هم مگر میشود ماهی گرفت ! تا اینکه آن ماهی بالا آمد و همه استدلالهایم را برهم ریخت !
به راستی چقدر به یقین رسیدن و دست یابی به حقیقت دشوار است! چرا ما همیشه سعی میکنیم به خودمان بقبولانیم که حقیقت همان چیزی است که ما فکر میکنیم و میبینیم
گاهی برای حل یک مسأله هزاران راه و روش وجود دارد، و گاهی ذهن برخی از ما در مواجهه با مسألههای مختلف سعی میکند با پیش ذهنیتهای قبلی استدلال نماید و زود به نتیجه برسد.سعی مکند تاکید کند حقیقت همان چیزی است که خودش میخواهد
امروز فهمیدم باید نوعی جدیدی از تفکر را تمرین کنم، اگر کسی را دیدم که با روشی متفاوت از آموختهها و باورهایم کاری را انجام میدهد که اشتباه به نظر میرسد فوری نگویم اشتباه میکند، یا آن کار و روش درست نیست و غلط است در واقع شاید این ما هستیم که اشتباه میکنیم ما هستیم که ذهنما درگیر پیش ذهنیتها و باورهای خودمان است و دارد تلاش میکند متقاعدمان کند که حقیقت آن چیزی است که او میداند و میاندیشد.
امروز متوجه شدم با جهل مرکب با نگاهی صفر و صد به یک ماهیگر نگریستم. صفر و صد نگریستن نوعی نگرش است که اشخاص در قضاوت هایشان فقط دو شاخص را برای به نتیجه رسیدن در نظر میگیرند نتایج یا خوب یا بد.یا درست یا نا درست ، یا سیاه و یا سفید و یا صفر و یا صد ...در حالی که می دانیم بین سیاه و سفید رنگهای زیادی است بین صفر و صد عددهای فراوانیست، یک موضوع از جهتی هم میتواند درست باشد و هم نادرست ، و خوبی و بدی نیز گاهی مطلق نیست و همواره برای رسیدن به یقین باید شک کنیم مسیر رسیدن به حقیقت دشوار است شاید همین دلیل است سقراط حکیم در نقل قولی مشهورش میگوید میدانم که نمیدانم ( I know that I know nothing) .. نمیدانم ! شاید اگاهی ما به نا اگاهی ما خود به خود ما را به حقیقت نزدیکتر کند.
پی نوشت۱: جهل مرکب آن است که انسان نمیداند، و نمیداند که نمیداند و مثلاً به خاطر غرور، فکر میکند که میداند. گفته میشود اینگونه جهل، علاج ناپذیر است، چون غرور نمیگذارد جهل برطرف شود، چنانکه اغلب مدعیان روشنفکری این چنیناند و به دلیل اینکه هیچ نمیفهمند، این ادعا را دارند.
جهل مرکب یا نادانی به نادانی (نمیدانم که نمیدانم) گونهای از نادانی است که شخص به نادانی خود آگاه نیست و خود را آگاه میپندارد؛ و به همین خاطر به دنبال برطرف کردن نادانی خود نیز نخواهد رفت، زیرا که علم به نادانی است که انسان را به سوی برطرف کردن نادانی خود میکشاند.
پیی نوشت 2 : این روها با مجموعه ای از انسانهای دانا سر کار دارم که مدام میگویند میدانند :)
پی نوشت ۳:
حدیث چشم مگو با جماعت کوران
مولانا جان
پی نوشت۴: نمیدانم
پی نوشت ۵: بحث از راه فايده ندارد
راه را رفتن مي بايد ........
شمس تبریزی
پی نوشت ۵: عکس رو هم خودم از کنار سپیدرود گرفتم، دنبال یک نرم افزار هستم که بشه از طریق گوشی حجم عکس رو کم کرد، من برای آپلود عکسها ابتدا از عکس اسکرین شات میگیرم تا حجمش کم بشه بعد از برش آپلود میکنم که نتیجه اش میشه عکسی که در وبلاگ مشاهده میکنید
پینوشت6: اول بود که؛ ماهی سوی آب میرفت.
این زمان هرکجا ماهی میرود،
آب میرود
شمس تبریزی
پی نوشت7:صحبت اهل دنیا آتش است ، ابراهیمی باید که او را آتش نسوزد...
#مقالات_شمس
اخیراً چند وقتی است که برای رفت آمد از اسنپ استفاده میکنم، متوجه شدهام رفتار رانندههای اسنپ با رانندههای سرویسهای دیگر تفاوت بسیاری دارند. در اسنپ سوال پیچ نمیشوید، راننده در کارتان فوضولی نمیکند، با ادب و مهربانتر است و گاهی نهایت تلاشش را برای رضایتمندی شما به کار میگیرد!
هیچ معجزهای در کار نیست، آدمها همان آدمهای سابقند اما در اسنپ بحث منفعت شخصی در میان است راننده از مهربان بودن و خدمات مناسبی که به شما میدهد نفع میبرد در پایان سفر شما باید به راننده و خصوصیاتش امتیاز بدهید، نقاط قوت و نقاط ضعفش را در اپلیکیشن مشخص کنید نظر شما بر رتبه بندی و وضعیت شغلی راننده تاثیر میگذارد به همین سادگی رانندگان اسنپ آدمهای مهربانتر و مودب تری به رانندگان سایر خطوط به نظر میرسند.
پینوشت۱ :
آیا صرفاً منفعت رفتار آدمها را حتی در ظاهر تغییر میدهند؟ نمیدانم! اما تجربه به من میگوید که معمولاً وقتی پای نفع شخصی در میان باشد آدمها خیلی خودشان را به تغییر کردن میزنند.
پینوشت۲ : قدر آدمهایی را که بدون حساب کتاب مهربانند بدانیم.
پی نوست۳: دوستم میپرسد از #نئولیبرالیسم چه خبر؟ بعد میزند زیر خنده ! میگوید این واژه را خیلی جالب تلفظ میکنی! خب اصلاً ربطی به موضوع داشت مگر؟ 😉
این روزها سوالی که زیاد از من پرسیده میشود این است که چرا از اینستاگرام رفتهای، اینکه اینستاگرام برای دوستانم خیلی مهم شده برایم عجیب است آیا اینستاگرام دارد به یکی از موضوعات مهم دنیای ما تبدیل میشود؟ درست است که ما در عصر ارتباطات و عصر اطلاعات زندگی میکنیم درست است که رسانهها بر روی زندگی ما تاثیر میگذارند اما باز هم این ما هستیم که انتخاب میکنیم در معرض جه امواجی بایشم به همین دلیل من حق دارم که گاهی در حق خودم یک لطفی بیکنم، اینکه انتخاب کنم به چه چیزهایی بیندیشم، ذهنم درگیر چه موضوعاتی باشد.. یکی از فواید خروج از اینستاگرام این بود که خودم تصمیم بگیریم به چه چیزهایی بیندیشم نه اینکه اینستاگرام برایم تصمیم بگیرد به چه چیزهایی فکر کنم. قبل از اینکه از ابنستاگرام خداحافظی کنم تصمیم داشتم حداقل باری سه ماه و تا پایان سال وارد این شبکه مجازی نشوم اما اکنون به یقین تصمیم دارم برای همیشه وارد اینستاگرام نشوم. وقت و تمرکزم را صرف موضوعاتی خواهم کرد که به آنها علاقمند هستم باور کنید یک کتاب و یک فیلم خوب و یک نگریست به یک غروب و طلوع خوریشد و نشسن زیر آسمان پر ستاره خیلی بهتر از مرور پست های اینستاگرام خواهد بود.
پی نوشت: عکس را از غروب خورشید در کنار سپیدرود گرفتم، اگه بدونید چه لذتی داشت نگریستن به افق از این زاویه انگار یه تابلوی نقاشی بزرگ روبروم بود

ساکش در دستانش بود و داشت از رشت به خانه دومش در چولاب میرفت، جایی که انبوهی از خاطرات روی هم انباشته شده بود، جایی که روزگاری خانه ارباب روستا بود پدرش از خان های بزرگ بود و چه دستان ها و چه خاطره ها و چه سرگذشت ها که در یک محدوده جغرافیایی کوچک روی هم انباشته نشده بود سنگینی شان را حتی من که در آن زمانه نبودم حس میکنم... هنوز وقتی از دروازه خانه وراد محوطه میشد در خیال آن خانه قدیمی و دو طبقه شان را میدید، بوی خانه به مشامش میرسید... هرچند تنها چیزی که از آن همه عظمت خانه باقی ماند یک شیر آب تلمبه ای و چند درخت نارنج پشت خانه بود..حالا بر روی همان زمین چندین خانه ساخته شده که هر یک متعلق به یکی از خواهر ها و برادرهاست، که من خواهر ها را خال صدا میزنم خانواده بزرگ و قدیمی و اصیل روستا که غنی شده اند از رخداد ها و تاریخ این سرزمین، چندین سالی است که میشناسمشان به مرور جزوی از خانواده ام شدند و معمولاً پنج شنبه ها و جمعه سری به ایشان میزنم و قهوه ای میخورم و از خاطرات گذشته صحبت میکنم
خاله از دور مرا که دید لبخند زد. با دوچرخه ایستادم و سلام واحوال پرسی کردم گفتم حال خودش و بچه هایشان را پرسیدم همه خوب بودند. گفتم: رفته بودم کنار سپیدرود اما باد عجیب سرد است.. گفت: من اصلاً سردم نیست، گفتم: خاله جان تنها کسانی که دلشان گرم عشق است زمستانها سوز سرما درونشان نفوذ نمی کند حتماً دلتان گرم عشق است. خندید و از خنده اش منم خندیدم.
پی نوشت: عکس را همین چند روز پیش گرفتم از یکی از خانه های ارباب های دهکده که این روزها دارد تخریب میشود. کاش میشد کاری برایش کرد. روزی که این عکس را گرفتم آسمان به طرز عجیبی رنگین بود

دیشب تویتی زدم در رابطه با آغاز مجدد وبلاگ نویسی در بلاگفا و ابراز نگرانی کردم در ارتباط با تکرار بحران سال نود چهار این شرکت که موجب پاک شدن تاریخچه وبلاگ ها شده بود ، آقای شیرازی مدیر محترم بلاگفا را هم منشن کردم که ایشان در پاسخ تویتم نوشتند شرکت برای این مشکل تهمیداتی در نظر گرفته و از مطالب و تاریخچه ویلاگاه در روزهای متفاوت و در محل های متفاوت پشتیبانی گرفته میشود. بنا بر این با خیال راحت میتوانیم وبلاگ بنویسیم و نگرانی در تکرار از دست رفتن مطالب وبلاگ وجود نپاذن

شنیدم ماهیهایی که بر روی کف رودخانه تخم ریزی میکنند نوزادانی خواهند زایید که پس از بازگشت به دریا مجدداً دلتنگ سنگهایی خواهند شد که بر رویش به دنیا آمدند و همین عامل سبب بازگشت دوباره شان به رودخانه خواهد بود به همین سبب ماهی هایی که توسط شیلات به صورت مصنوعی پروش داده و در رودخانه ریخته میشود کمتر پیش می آید برای تخم ریزی به رودخانه باز گردد و همین امر تعدادی از دانشمندان را نگران کرده که ذایقه زاد ولد در رودخانه تغییر کند و به مرور ماهی ها آمدن به رودخانه را فراموش کنند و نسلشان منقرض شود. ببینیدببینی کمک ما چه تاثیرات منفی بر روی اکوسیستم میگذارد. رابطه من و رشت (به عنوان شهری که در آن زاده شدم) هم درست شبیه همین ماهی هاست. رشت برایم یک همچنین کششی دارد در رشت قلبم گاهی تندتر میزند انگار خیابانها سنگفرش ها و حتی آن رودخانه زرجوبش تصویرشان سالها پیش در دی ان ای من ثبت شد و از روی غریزه حس میکنم اینها بخشی از گمشده هایم است...خب یک ماهی هم برای گمشده اش به رودخانه می آید اما مسیری که ماهی طی میکند از مسیر دهکده من تا رشت تفاوت بسیاری دارد...ماهی وقتی از دریا به سمت بالا دست رودخانه شنا میکند هر لحظه کلی مساله دارد مثل ما زندگی اش پر از مساله است ممکن است که صید شود تازه پایه پلهای مسیر و کاهش فشار آب ممکن است باعث شود نتواند از موانع عبور کند و بالا دست بیایید و کف سنگفرش های رودخانه تخم ریزی کند و مساله اش را حل کند. اما من مثل ماهی نیستم و مساله هایم برای رفتن به رشت پیچیده نیست به راحتی میتوانم با گرفتن یک ماشین به رشت بیاییم و همان حس ماهی را داشته باشم که به بالا دست رودخانه آمده و با خیال راحت میدان شهرداری را قدم بزنم و به چیزهایی فکر کنم که دلم میخواهد فکر کنم. به سالهای قبل که متفاوت تر از این روزها فکر میکردم و شور شوق و علایق متفاوتی داشتم مثلاً دوست داشتم داستان بنویسم، نوشتن مثل قرص مسکن حالم را بهتر میکرد درست مثل خاراندن جایی که معمولاً دستت به آنجا نمیرسد یا مثل یک فنجان قهوه در یک بعد از ظهر جمعه آدم را آرام میکند، بعضی از آدم ها از داستان خواند لذت میبرند و من از نوشتن، اما یکباره اتفاقی افتاد که احساس کردم نوشتن برایم کار مزخرفی است. در یک فضای فکری قرار گرفتم که الویت هایم را تغییر داد، سعی کردم به چیزهایی بپردازم که بیشتر به نفع جامعه و محیط زیست باشد با هدف هایم سازگار تر باشد و کمی برای زندگی بر روی کره زمین مفید تر باشم و فعالیت هایم موثر تر شود و آنچه پی آن بودم فعالیت های اجتماع محوری بود که درگیرش شدم کم کم آن علایق سابقم را کمرنگ و کمرنگ کرد تا جایی که فراموششان کردم...
خب برگردیم به داستان ماهی ها، به نظرتان یک جونه ماهی اگر نتواند مساله هایش را حل کند چه میشود؟
پاسخ؛ آن گونه از ماهی منقرض خواهد شد...طی هزاران سال هر جانداری که منقرض شد به این دلیل بود که نتوانست مساله ها و چالش هایش را حل کند و اکنون ما در زمانهای هستیم که بسیاری از جانداران در حال انفرض هستند و شدیداً با مسالههای زیادی درگیرند.. چالشهای زیادی برایشان وجود دارد آخرین کرگدن سفید نر دنیا به نام سودان در نوزدم مارس سال2018 مرد و تنها دو ماده که دختر و نوه های این کرگردن هستند باقی مانده و خب دانشمندان معتقدند که این گونه کرگدن اکنون منقرض شده است . آخرین درنا از جمعیت شمالی درنای سیبری سالهاست به تنهایی از روسیه به ایران می آید و خبرش در رسانه ها بازتاب پیدا میکند و عکسش منتشر میشود تا یادمان بیندازد که چه گونه های با ارزشی را از دست دادیم. زنجیره انقراض ها هنوز ادمه دارد انسان و فعالیتهایش به عنوان بزرگترین و مهمترین عاملی که حیات گونه های مختلف را در معرض تهدید قرار میدهد کلید حل مساله است...کلید حل مهمترین مساله ها در جیب ماست و این توانمندی های ما در حل مساله ها و کمک به حل مساله هاست که چشم انداز آینده بسیاری از گونه ها و حیات روی کره زمین را تعیین میکند.

و بعد از آن سالها که دیوارها جای پرچینها را گرفت ترسیدم از هر چیزی که دوری ایجاد میکرد، ترسیدم از همه قواعدها و ایدیولوژی ها و اندیشههایی که دیوارهایی خیالی میساخت و متنفر شدم از دیوارهایی که شروع داستان بود و هر چیزی که ضد عشق! همانند دیوارها فاصلهها و دوریها را تجویز و ترویج میکرد...
دیوارها لعنتیاند، مثل جداییها، مثل دوریها و همه فعلهایی که حاکی از گسستن دارد، ما در سرزمینمان با دیوارها بیگانه بودیم. چون دلهایمان به هم پیوسته بود. چون به هم اعتماد داشتیم، چون بینمان بیگانه نبود. ما مهمان داشتیم، اما بیگانه نداشتیم، هر روز حال هم را می پرسیدیم از لای پرچین ها با هم گفتگو میکردیم صبح زود باهم به مزرعه میرفتیم گاوهایمان را به چراگاه میبردیم کنار مرزهای شالیزار سفره پهن میکردیم و با هم غذا میخوردیم و وقتی کارمان تمام میشد جشن میگرفتیم و پرندگان بر فراز درختها بهترین ترانههایشان را برایمان میسرودند، و ما از مزرعه تا خانه هامان میرقصیدیم آخر ما مردمان شادتری بودیم چون میانمان دیوار نبود.
حیاط خانه ما به وسعت قلمرو طبیعت بود، از شمال به دریا میرسید و از جنوب به کوه های البرز حیاطمان جنگلهای وسیعی داشت و شالیزارهای سرسبزی پربرکتش کرده بود، البته حیاط مان چیزهای دیگری هم داشت مثل رودهای زلال، اسبهای سفید کاسپین که مژه چشمهایشان سیاه و خوشگل بود، دخترانی که چین دامنهاشان رنگارنگ و جلیقههایشان از جنس ابریشم بود، و پسرانی دلیر و سوار بر اسبهای سپید، آن روزها حیاطهامان پر ازدرخت بود ،پر از پرنده، پر از سرسبزی و طراوت پراز دوست....دقیقا نمیدانم از کدام سال شروع کردیم به تیشه بر ریشه درختها زدن، و سنگ روی سنگ گذاشتن، دقیقا نمیدانم از کدام سال بود حیاطها را دیوار کردند و پرچینها را سوزاندند از آن سال بود روز به روز حیاطها کوچک شدند و آدمها از هم دور تر و دور تر، بی دوست تر، تنها تر... کمتر کسی صبحها از حال دیگری میپرسید، دیگر بعد از پایان کارها جشن نمیگرفتند و لباسهای زیبا بومیشان را نمیدوختند و به تن نمیکردند. از آن سالها که دیوارها ساخته شد، اسبها از دیوارها گریختند و حیاط ما تبدیل به حیاط « من» شد! حیاط «من» کوچک بود، بی دوست تر، تنها تر.. حیاط من رودی نداشت اسبها در پایین تپهاش نمی چریدند، دخترانش لباس پرچین و رنگارنگ نمیپوشیدند، و پسرانش سوار بر اسب نمیشدند، حیاط «من» که با دیوارها ساخته شده بود کم کم تبدیل به نیاز شد چون هر چه بیشتر دیوار ساخته میشد بیگانگانگیها بیشتر میشد و دوست و دوست داشتنها کمتر و اینگونه بود که دیوارها ساخته میشدند تا آدمها از هم دورتر شوند ، تنهاتر و دلتنگ تر...
آری دیوار ها لعنتی اند...و از آن لعنتی تر دیوارهاییست که در خیالمان ساختیم!
پی نوشت یک: دیوارت ویران باد ای دوست... دیوارت ویران...همان دیوار خیالی که بین ما کشیدی و ویران تر از آن دیوار اندیشه ای که دیوار کشیدن های خیالی را یادت داد.
پی نوشت دو: واقعاً سخت نیست دیوارت را کول بگیری با خودت بیاوری به سرزمینم؟ دیوارهای خیالی دیدنیش دشوار نیست حتی آسان تر از دیوارهای واقعی است..کافی است کنار کسی بنشینی که دیواری زخیم بین خودش و خودت کشیده... خب دیوار خودش هست دیگر، هر کسی دیوار خودش را دارد..خراب شدنش ممکن است برایش مثل خراب شدن خانه و آشیانه اش باشد...این روزها بعضی آدمها دارند شیفته دیوارهایشان میشود...
پی نوشت سه: تصویر از خانه همسایه مان که سالها پیش در یک روزی برفی با یک گوشی جاوا عکسش را گرفتم اکنون این خانه ویران شده و آن پرجین ها جای خود را به دیوار ها دادند
بعضی چیزها هستند که آدم در طول حیات زندگیش با آنها درگیر میشود مثل نان و نانوا مثل میکانیک و آچار مثل خلبان و هواپیما و عشق و معشوق رود و ساحل نشینش. داستانم از آنچا شروع شد که سرنوشت تصمیم گرفت که در دهکده ای به دنیا بیایم که از جنوبش یک رودخانه میگذشت. همچنین تصمیم گرفت که پدربزگم باغهایی اطراف سپیدرود داشته باشد تا وقتی من پنج شش ساله شدم بتوانم از بالای تپه رودخانه را ببینم و این دید زدن رودخانه در طول سال از چندین زواویه یکی از عادت هایم شود، همچنین تصمیم گرفته شده بود که پدرم یکی از ماهیگران این رودخانه باشد و داستان دید زدن های رودخانه در طول روز بارها تکرار شود.. به همین واسطه هر روز ماهیگران زیادی را میدیدم که در این رودخانه سرکش ، پر آب و وحشی مشغول ماهیگری بودند بشتر در کوک این رودخانه میرفتم...چند سال بعد تر کار از دید زدن رودخانه فراتر رفت و یاد گرفتم چطور تابستان ها با این رودخانه هم آعوش شود، تمام شور شوق آن روزها شیرجه زدن در حجم آنبوهی از آب بود...شنا کردن در کف رودخانه همچو ماهی..احساس کردن ماهی بودن...اما همه داستان این نبود داستان وقتی جدی شد که سالهایی آمد که ما زنبیل ها را فرآموش کردیم ! همزمان با این تحول بزرگ حال رودخانه عوض شد من بزرگتر شدم ارتباط من و رودخانه شکرمثل سابق نبود و کمی شکر آب شده بودیم...اما چون کسی بودم که از کودکی رودخانه را میپاییدم فهمیدم رودخانه حالش اصلاً خوب نیست ! بعد تر موضوع برایم اهمیت بیشتری پیدا کرد چون کمی گذشته های دور رودخانه را هم برسی کردم و فهمیدم اوضاع از آنچه که فکرش را هم میکردم داغان تر است یک رودخانه داشت بعد از هزاران سال پر آبی هزاران سال پر ماهی بودن نابود میشد و خب رودخانه فقط رودخانه نیست، رودخانه یک مادر است برای همه زیستمندانش برای ماهی ها لاکپشت ها و گونه های متنوعی که سالیان سال درونش به زندگی ادامه میدادند کشف این موضوع که رودخانه بعد از هزاران سال دقیقاً مصادف با زندگی زمینی ام بر روی کره زمین دارد از بین میرود حالم را سخت درگرگون کرد چون داستان فقط رودخانه نبود بعد از کمی مطالعه و تحقیق فهمیدم که این داستان سر دراز دارد خب آن روزها وقتی کنار سپیدرود مینشستم به چه چیزهایی میتوانستم فکر کنم ؟ به گذر آب؟ به کلاغی که از دور دست میرود، به ماهیگیرها؟ نه من آن روزها به خود رود میاندیشیدم به ماهی های رودخانه به از دست دادن یک گنجینه با ارزش طبیعی جند هزار ساله و خب وقتی به ریشه مشکلات این رود فکر میکردم منشاء بسیاری از مشکلات رود را در دست اندازی ها و مداخله های انسان میدیدم، واقعاً چه اتفاقی رخ داده بود ؟ داشتیم با دست خودمان با ارزش ترین منابع کره زمین را نابود میکردیم، یک حس عذاب وجدان و عصبانیت می آمد سراغم و نمی توانستم آرام و قرار داشته باشم آدم احساستی بودم (و شاید هستم) حس نماینده عالی ناعدل ترین نسل را در قبال طبیعت داشتم یک آدمی شده بودم نا امید از همه چیز که مدام درد را فریاد میزند و نمی داند درمان چیست و کجاست ...
در همین هنگام به طور اتفاقی در اینترنت با وبلاگ خانم دکتر پروین پاکزاد منش آشنا شدم، وبلاگی تحت عنوان تجارب گروه های محلی شامل خاطرات و تجربیات نگارنده اش پیراون توامندسازی اجتماع محور به هدف حفاظت از محیط زیست...خودش بود گم شده من...بافتمش J برای ایشان در وبلاگشان پیام گذاشتم، کارشان بی نظیر بود در روستا ها به شکل گیری و توانمدی گروه های محلی به ویژه برای حفاظت از محیط زیست و منابع طبیعی کمک میکردند و تسهیلگر بودند واژه ای که تا قبل از آن نشنیده بودم...آشنایی با پروین که بعد ها یکی از همکاران خوبم شد و به واسطه او با دوستان جدیدی آشنا شدم. که کنار هم تجربیات بی نظری داشتیم..راستش آن سالها تنهایی و غم عمیقی همراه با یک عذاب وجدان احاطه ام کرده بود و قرار گرفتن در یک تیم توانمد ساز و فراگیری فعالیت تسهیلگری فرآیندهای اجتماع محور تاثیر بسیار خوبی بر روی روحیه ام داشت و توانستم کمی خودم را تسکین دهم و امید های جدیدی در من شکل بگیرد... یکی از خوبی های رویکرد فعالیت اجتماع محور از پایین به بالا بودن آن و مردم محوری آن بود که مجذوبم کردم ، در این رویکرد تسهیلگر حداقل مداخله را دارد و کمک میکند جامعه محلی انتخابهای بهتری داشته باشند، گروه شوند و در قالب گروه و کار گروهی فالیت های مفیدی تعریف و اجرا کنند که سبب تغییرات مثبتی در جامعه محلی و به وجود آمدن رابطه متعادل تری بین انسان و طبیعت خواهد شد. تسهیلگر به گروه کمک خواهد کرد که انتخابهای بهتری داشته باشند این انتخاب های بهتر به تغییرات مثبتی همراه خواهد بود که توسط خود مردم انجام خواهد شد. برای نمونه در یکی از پروژههای که مربوط به حفاظت از جنگلهای هیرکانی بوده گروه محلی تمایل داشت که بر روی مدیریت تلفیقی آفات نیز فعالیت کنند، گروه ابتدا فعالیت خود را در یک مزرعه کوچک به صورت آزمایشی آغاز نمود و بعد از کسب تجربه موفقیت امیز در سال اول مزارع مدیریت تلفیقی آفات در سال دوم به چهار مزرعه رسید و در سال سوم نیز به نه مزرعه افزایش یافت در این فرآیند کشاورزها با تعامل و گفتگو دانش و آگاهی خود را به هم منتقل میکردند و کم کم تجربه کردند که کاهش استفاده از سموم و آفت کش ها فواید زیادی برایشان دارد و این کار را به صورت داوطلبانه انجام میدادند. در قالب گفتگو اطلاعات رد بدل میشد از تجربیات و آموخته های هم استفاده میکردند و این آموخته ها را در اختیار سایر کشاورزان قرار میداند ما به عنوان تسهیل گر در طول فرآیند بیشتر نظاره کننده بودیم و کمترین مداخله را داشتیم نتایج فعالیت های کشاورزان این بود که استفاده از سموم در مزارعشان کاهش پیدا کرد خودشان استدالال میکردند که استفاده از سموم سلامتشان را تضمین میکند محصولاتشان پاکتر خواهد بود و علاوه بر ان میزان سموم در آب و خاک کاهش پیدا خواهد کرد. آنچه اتفاق افتاد تصمیمات و انتخاب های خود مردم بود برای ایجاد یک تغییر موثر در اجتماع خودشان که هم به نفع انسان و هم به نفع اکوسیستم بوده است . داستان مزارع کوهپایه های درفک خیلی مهمتر از این حرفهاست. آبی که وارد شالیزارها میشد آب زلال چشمه های گوارای درفک بود که بعد از مدتی از داخل مزارع تخلیه و وارد رودخانه پایین دست میشد، از رودخانه پایین دست وارد سپیدرود و از سپیدرود وارد دریا...تصورش را بکنید وقتی از کوهستانهای درفک تا دریا کمی آلودگی کاهش پیدا کند و این کار توسط خود مردم انجام شود خب این یعنی یک تغییر مثبت که توسط خود مردم انجام شده...
در این چند سال فعالیتم به عنوان یک کمک کننده، یک مداخله گر نامداخلهگر یک دوستدار و مشارکت کننده در خوب پیش رفتن فرآیند های اجتماع محور هموراه تسهیلگر و تسهیلگران و نقش موثرشان را دوست داشتم و دارم و سخت به آنها مهتاج هستم به کمکشان مهتاجم هرچند خودم تا الان تسهیلگر موفقی نبودم و به قول بعضی از دوستانم اصلاً گاهی تسهیلگر نیستم...خب مهم نیست به هر حال به دنبال راهی هستم که اثر بخش باشم، به ایجاد تغییر کمک کنم، کمی مفید باشم و کمی آن عذاب وجدانی را که حاصل ناعدالانه رفتار کردن نسل انسان در قبال طبیعت است در خودم کاهش دهم...خیلی کارها هست که هنوز انجام ندادم و دلم میمیخوا انجام دهم دلم میخواهد دوستانی داشته باشم که کنار هم راه رفتن، بزرگتر فکر کردن برای کارهای بزرگتر و توجه به مسایل مهمتر را با آنها تجربه کنم چون عمر و زمان محدود است و خب وقت زیادی نداریم..کاش کسی باشد آدم را درک کند و نه فقط ادعا کند که درک میکنم...حیف که این روزها بعضی مسایل کوچک اثر بخشی آدمهای توانمند را هر روز دارد کمتر میکند، واقعاً حیف....
کاش بشود بزرگتر بیندیشبم و عمل کنیم
پی نوشت: عکس از خودم امروز کنار سپیدورد
هر انسان عاشقی حق دارد مبارزه کند با آنچه ضد و یا مانع عشق است...
دوستت یک کتاب معرفی میکند ، از او میخواهی چند کتاب دیگر نیز معرفی کند:
- پاسخ دوست به درخواست:
- معرفی کردم که!
- راستی تئوری انتخاب و انسان خردمند رو خوندی؟
- پاسخی ندارم که بدهم چون جواب سوالم داده نشد و سوالات جدیدی مطرح شد!
البته این تجربه اولم نبوده که یک پرسش مطرح کنم و از پرسشم بدون اینکه جواب بگیرم پرسشم تبدیل به چندین سوال دیگر شود. سوالی که برایم مطرح شده این است که این چه روشی از گفتگو میباشد که موضوعات را سوالی میکند و از هر پاسخ چندین سوال جدید میسازد و همینطور پیش میرود به سوالات بیشتری برسد و داده های بیشتری از تو دریافت کند بدون اینکه به سوالات پیشین جواب داده باشد. در مدل دیگر یقین داری طرف مقابلت جواب سوال را میداند اما نمی گوید و جوابش این است: خودت باید کشفش کنی، این جواب در بعضی مواقع میتواند مفید باشد (تجربه کردن و کشف جواب ) اما تجربه من نشان میدهد تکرار این موضوع منجر خواهد شد سوال کننده از طرح سوالات جدید دست بکشد و انتظار پاسخ نداشته باشد. هر سوال جدیدی که در ذهنش تداعی میشود ناخداگاه پاسخ: خودت باید پاسخ را کشف کنی در ذهن تکرار میشود و سوال کننده دست از سوال بر میدارد. و این موضوع در ارتباطات بین افراد قالب های جدیدی به وجود میآورد.
راستش متنی را که نوشتم ارتباطی با فعالیت تسهیلگری و اجتماع محور ندارد جون پرسشگری در تسهیلگری یک داستانی جداست و بخشی از تکنیک های کار است که با استفاده از آن خواهیم فهمید گروه چه میخواهد، اهدافش چیست؟ و چه پاسخ هایی برای مساله ها و چالش هایش دارد.
مشغول خواندن کتابی هستم به نام انسان خردمند نوشته یووال نوح هراری، این کتاب تاریخ سرگذشت انسان خردمند از ابتدا تا زمان حال را به شیوه ای روان و جذاب روایت میکند. برایم جالب بود که علاوه بر گونه ما دستکم شش گونه دیگر از انسانها در کره زمین زندگی میکردند انسانهایی که شبیه به ما بودند اما امروز اثری از آنها نیست و میشود گفت که منقرض شده اند موضوعات و اشارات نویسنده کتاب ما را با حقایقی آشنا میکند که تا کنون در رابطه با آن نشنیده و به آن نیندیشیدیم . دویست صفحه از پانصد صفحه ای که تا الان خواندم شامل موضوعات متنوع و حیرت انگیز زیادی بوده که سخت مرا به فکر بوده مثلاً نظریه انقراض حیوانات عظیم الجسته کره زمین توسط اجداد ما ، اینکه چگونه انسان نخست خوراک جو به هر سرزمینی که وارد شد شروع به اختلال در اکوسیستم آن کرد و موجب دگرگونی های جدیدی بر روی کرده زمین شده است. بسیاری از نظرات این کتاب با ارائه مدارک و جدید ترین یافته های علمی و باستان شناسی دنیا مطرح گردید. اما موضوعات این کتاب فقط شامل مسایل تاریخی نیست ، نویسنده ابعاد مختلف انسان خردمند را مورد برسی قرار داده از چگونگی شکل گیری نخستین اجتماعهات نخستین تعاملات نخستین همیاری ها سخن گفتن، ظهور کشاورزی و یک جا نشینی و شکل گیری نخستنین پادشاهای ها و آبادی ها و شهر ها با دقت و وسواس و نکته سنجی دقیقی در این کتاب مورد اشاره قرار گرفته. در مجموع تا اینجا که من مطالعه کردم کتاب تلاش دارد داستان زندگی انسان خردمدند را در کنار سایر گونه های انسانها به مختصر و مفید روایت کند
پیشنهاد میکنم حتماً این کتاب را مطالعه کنید.
جهان وارد سالی جدید شد.
سال جدید بر همه ساکنان کره زمین مبارک باد. ما امسال هم میتوانیم آرزوهایی برای حهانمان داشته باشیم حتی اگر به آرزهای سالهای پیش نرسیده باشیم، میتوانیم صلح و عشق برای جهان آرزو کنیم، میتوانیم کاهش فقر و توقف جنگ ها را آرزو کنیم. میتوانیم آرزو کنیم که تمام فجایع زیست محیطی دنیا متوقف شود و طبیعت مثل هزاران سال پیش به تعادلی درونی برسد. دروغ چرا؟ من هم امسال همچنان آرزو میکنم چون انسانم تنها موجودی که روی کره زمین توانایی آرزو کردن دارد. ما مردمان آرزوها هستیم. به آرزوی فرداهای بهتر برای همه