|
وبلاگ شخصی
|
صنعت توریسم از پویاترین بخش های اقتصاد کشورهااست.تا جایی که میتوان آن را به عنوان یکی از منابع مهم توسعه اقتصادی و فرهنگی به شمار آورد،در جهان امروز توسعه توریسم یکی از مهم ترین ابزار دولت ها برای معرفی فرهنگ خود به سایر ملل است.امروزه جهانگردان پیام آوران صلح و دوستی تلقی شده و.....
|
|
گردشگری روستایی به معنی امروزی و طبق تعریف کمیسیون جامعه اروپا (۱۹۸۶) همه فعالیت هایی را در بر می گیرد که گردشگران در روستاها انجام می دهند
خیلی وقت بود پامو تو باغ نذاشته بودم یا بی سر صدا میرفتم بیرون یا .....
تصمیم میگیرم بزنم از خونه بیرون........بقیه در ادامه مطلب...

حدوداي 1700 سال پيش در روم حاکمي بنام کلوديوس بوده که .......
|
سفیدرود؛ کلکسیون آلودگی رودخانه های ایران | |
| رشت - خبرگزاری مهر: سفید رود با تخلیه هزار و 840 تن نیترات، فسفات و 300 تن انواع حشره کشها از آلوده ترین رودخانه های ایران در سواحل خزر است که به تنهایی بیش از پنج درصد بار آلودگی تخلیه شده از سموم شیمیایی کشاورزی را در سواحل شمالی به خود اختصاص داده است.....بقیه در ادامه مطلب..... |
غرق در افکارم بودم داشتم به این فکر میکردم اگر او خان زاده باشد چه میشود ایا باید فراموشش میکردم یا پا در راهی مینهادم که رسیدن به مقصدش ناممکن مینمود، در همین حال صدای سم اسبم عوض شد کمی به کف جاده نگاه کردم سنگفرش بود به یاد حرفهای خاله مریم افتادم که هر هفته برایمان از محله ارباب و پشت قبرستان میگفت: او تنها کسی بود که پلی بین ما و سرزمین افسانه ها بود زنی مهربان و سخت کوش او خاله مادرم بود هر هفته می امد برایمان نخود می اورد و از دعوا ها و جشنها برایمان حرف میزد هرگز نمیتوانستم تصورش را بکنم که چگونه صدای اسب روی سنگفرش ها عوض میشود چون بارن زیاد میبارید و از این جاده ها اسب زیاد میرفت ارباب ها دستور دادند این سنگهارا از کنار سفیدرود جمع کنند و جاده ها را سنگفرش حالا وارد محله ارباب ها شده بودم چه خانه های زیبایی ساخته بودند همه خانه ها سه طبقه بود با بالکنی بزرگ از ان بالا راحت میتوانستند سفیدرود را تماشاکنند برای ساخت این خانه ها سالها مردم زحمت کشیدند و چوبهای تنو مند را از جنگل میبریدند و به این محله می اوردند یادم امد ان زمانها با بابا جان به خانه یکی از این ارباب ها امده بودیم به گمانم جشن نوروز بود ...چون ان روز شعبان رو طناب میرفت و طناب بازی میکرد ما به تماشای طناب بازیش رفته بودیم خانه سه طبقه بود و بسیار بزرگ به حدی که هر ستونش یک درخت تنو مند مینمود من واصغر کنار نرگس ایستاده بودیم زیر طناب هر وقت شعبان تاب را به پایین می انداخت نرگس من و اصغر را سوار تاب میکرد و شعبان با پاهایش از روی طناب ما را تاب میداد و نرگس گاهی ما را پشتش کول میگرفت و روی طناب میبرد من از بلندی طناب نمیترسیدم چون نرگس را بیشتر از خودم دوست داشتم اصلا وقتی میترسیدم که نرگس تنها میرفت بالای طناب دلم اشوب میشد نرگس تشت رخت شستنش را روی طناب میگذاشت و رویش وایمیستاد و همه برایش سوت و کف میزدند بعد شعبان روی طناب لحاف و تشک پهن میکرد و میخوابید ان روز ارباب زادها مارا غرق سکه های تازه میکردند خیلی به ما عیدی میدادند به گمانم شش هفت ساله بودم اما خوب ارباب را به یاد دارم مردی لاغر اندام بود که کلاهی نمدی به سر داشت و روی تختش نشسته بود خاله مریم میگفت تمام باغ های چای و مزارع برنج وتمام زمین های پایین کوه تا کنار سفید رود برای ارباب هست اما من هنوز نفهمیدم مال کدامشان است
دور همه خانه ها پرچین بود و حیاطشان پر از درخت های سر سبز میوه و انبارهای گالی پوش و بزرگ در حیاط همه خانه ها همان گاریی ها هم به چشم میخورد که من نمیدانستم ان گاریی که از بلای تپه گذشته کدامشان است همه خانه ها شلو غ بود من اهسته اسب را میراند م و تمام حواسم به دخترهایی بود که در حیاط ها رفت امد میکردند حتی لباسهای دخترهای رعیت هم زیبا و خوش دوخت بود کمی خیالم راحت شد بنا بر این این احتمال نیز وجود داشت ان دختر که به نرگس میمانست ارباب زاده نباشد همجا دود بود و بوی ته دیگ سوخته و پیاز سرخ شده اشپزها سخت مشغول پخت پز بودند در ایوان همه خانه ها یک تخت وجود داشت که مشخص بود مال ارباب ان خانه است خانه ها خیلی شبیه هم بود نمیتوانستم ان خانه را ان زمانها با نرگس امده بودیم پیدا کنم ان خانه خیلی بزرگتربود بالکنش هنوز یادم هست پیرمردها هیزم به پشت در راه وقتی مرا میدیدند چپ چپ به من واسبم نگاه میکردند انها تمام عمرشان را در مزرعه و خانه های ارباب کار میکردند و خیلی کم پیش می امد به کنار سفیدرودبیایند هیچکدامشان را نمیشناختم اما کمی از نگاهشان میترسیدم در نگاهشان نوعی انتقامجویی و کینه دیده میشد ....هرچه جلوتر میرفتم خانه ها زیبا تر و به طبقاطشان افزوده تر میشد یادم امد ان زمان فقط دو تا خانه ارباب بود اما حالا یک محله خانه ارباب وجود داشت بابا جان گفته بود در رشت نا امنی شده و روس ها تمام خانه ها را غارت کرده و به اتش کشیده اند و.این خانه های جدید مال رجال و سرمایه دارهایی بود که از جنگ گریخته بودند
کمی احساس ترس و غربت کردم اسبم تشنه بود کنار درختی ایستادم زیرش چشمه ای میجوشید از اسب پیاده شدم افسارش را گرفتم و به سمت چشمه بردم درخت تنو مند بود شاخه هایش را پارچه هایی سبز بسته بودند خاله مریم گاهی در بین حرفهایش از این درخت صحبت کرده بود به نظرم هرکسی ارزویی داشت پارچه ای به این درخت میبست و از خدا میخواست تا ارزویش را براورده کند دردلم افتاد پارچه سبزی را که روناک بر روی پیشانی اسبمان بسته بود باز کنم و بر روی شاخه درخت ببندم وقتی ان پارچه را بر روی شاخه درخت بستم از خدا خواستم ان نرگسی را که امده و رفته بود به من باز گرداند اسمش را نمیدانستم ،نمیدانستم کیست اما چون به نرگس میمانست نرگس میگفتمش
اسب را گوشه ای بستم شروع کردم به شستن سر و صورتم چشمم به عمارت چوبی عظیمی که جلوی چشمه افتاد اب چشمه راز وسط حیاط این عمارت میگذشت حالا یادم امد این همان خانه ای بود که نرگسی در حیاطش روی طناب رفته بود پرچین کوتاهی داشت و ازتمام خانه هایی که تا کنون دیده بودم بزرگتر بود چندین ارابه و گاری در حیاطش به چشم میخورد و در سمت راستش انبار های بزرگ برنج بود حیاطش خیلی وسیع بود پر بود از درختهای میوه چشمه به داخل باغ کشیده میشد خانه زاده ها سخت مشقول کار بودند و از اشپز خانه بوی انواع غذا ها و خورشت ها می امد تخت خالی بود اما چند ارباب زاده روی دستک نشسته بودند و سیگار میکشیدند به درخت تکیه داده بودم کمی به اطرافم نگاه کردم خبری از اسبم نبود اینقدر غرق تماشای این خانه بودم یادم رفت افسار اسب راببندم کمی که دنبالش گشتم ...داشت کنار پرچین باغی میچرید سوارش شدم وبه سمت محله پشت قبرستان حرکت کردم محله ای که مردمانش از بس خرافاتی بودند نصف مزارعشان را ول کرده بودند چون عقیده داشتند انجا مال جن هاست!!!!
کمی چرخیدم یک مغازه داشت که به نظرم همان مغازه ای بود که پیرمردها انجا چای میخوردند با اینکه اسم محله پشت قبرستان بود ادم هایش خیلی دیر میمردند چهره همه شان افتاب سوخته بود همه شان رعیت بودند بهار و تابستان در مزارع ارباب سخت کار میکردند بعد از ان هم خانه ارباب.... از اسب پیاده شدم داخل مغازه به جز نیمکت های چوبی یک کیسه نخود هم بود از پیرمرد خواستم کمی نخود برایم بریزد بعد سوار اسب شدم برگشتم به سمت تپه خودمان عجیب دلم تنگ بود داشتم فکر میکردم چرا اقا جان هرگز اجازه نمیداد به این محلات بیاییم خانه ما تنها خانه بالای تپه بود حالا من تا اینجا امده بودم جایی که فقط از انجا برایم داستان میگفتند جایی که همیشه افسانه هایش راشنیده بودم داشتم ازجلوی چشمه رد میشدم چشمم به همان خانه افتاد حالا کسی روی تخت نشسته بود اسب را نگه داشتم کمی دقت کردم اهان این همان ارباب بود که ان زمان که بابا جان که مشغول ساختن خانه مان بود امده بود وگفته بود خانه را اینجا نساز وگرنه اب تورا هم مثل شعبان لافندباز میبرد بعد یک سکه به عنوان عیدی به من داد ما تنها خانه دهکده بودیم که رعیت نبودیم زمین ها و باغ هایمان مال هیچ اربابی نبود شاید به خاطر همین بابا جان خطر اب بردن خانه را به جان خریده بود و خانه مان را پشت خانه ارباب نساخت وگرنه حالا ما باید در خانه های ارباب ها کار میکردیم واقا جان نمیخواست ما اینطور زندگی کنیم
من پارسال از گوش خاله مریم شنیده بودم که گاهی پشت قبرستان به حدی قحطی میشود که مردم برای سیر کردن شکمشان به محله ارباب ها پنا می اورند به نظرم امد ارباب دارد چند نفر میفرستد تا از من سوال پیچ کنند سریع به پشت اسب زدم و به سمت تپه خودمان حرکت کردم خورشید کم کم داشت غروب میکرد هنوز داشتم به گم شده ام فکرمیکردم کسی که مرا تا اینجا کشانده یبود هنوز هیچ نشانه ای از او نیافته بودم کسی که نرگس نبود اما به او میمانست و هرگزهم نرگس نمیتواند باشد
صدای پارس سگهایم از دور که داشتند به سمت من میدویدند می امد به حیاط که رسیدم اقاجان دست به کمرمنتظرم بود افسار اسب را گرفت ومن پیاده شدم اسب را به درختی بست سلام کردم و گفتم رفته بودم به محله ارباب وپشت قبرستان نگاهی به من انداخت که یعنی از قبل میدانسته ...حرفی نزد ازچاه اب برداشتم صورتم راشستن رفتم بالا ی ایوان این هفته خاله مریم می امد شاید میتوانستم از او نشانی از گمشده ام بگیرم شاید او میدانست گاریی که از اب عبور کرده بود که بود.....
صدای شغالها از انطرف اب می امد سو سوی فانوس خانه هایشان اسمان پر از ستاره بود دلم میخواست از جیب اقا جان یک سیگار کش بروم وببرم روی تپه مثل لات ها و قمار بازهایی که باخته اند به سیگار پک بزنم و به اسمان خیره شوم.....ادامه دارد
گابریل گارسیامارکز به سرطان لنفاوی مبتلاست و میداند عمر زیادی برایش باقی نیست. بخوانید چگونه در این نامهٔ کوتاه از جهان و خوانندگان خود خداحافظی میکند:....بقیه در ادامه مطلب....
تو برو اهسته برو
دلنواز و دل بسته برو
اگر به عشقت رسیدی!! دریاییی!!
اگر به عشقت نرسیدی !! مرداب!!
تو بر و اهسته برو دلنواز دلبسته برو
اگر به دریا رسیدی با موجهایت
بنواز قدم های دلبرگان غمگین ساحلت را !!!
اگر به عشقت نرسیدی انچنان بمیر بر مزارت نیلوفرها بروید
و هر صبحگاه بر مزارت اشک ریزند !!
کاش همه رفتن ها مثل رفتن تو بود
می ایی میروی مینوازی سنگهای کفت را
چمنهای ساحلت را
و رفتنت هرگز تو را از من دور نمیکند!!!
ورفتنت جدایی نیست !!
بی وفایی نیست!!
برو ....اهسته برو ...دلنواز و دلبسته برو....

سواحل زیبای سفیدرود این عکسو با موبایل گرفتم
![]()
این عکسو از اتنیشی کنار سفیدرود گرفتم اگه کمی دقت کنید میتونین دختری رو وسط اتیش ببینید!!
یک هفته از صبح تا غروب وقتی گاوهارا برای چرا به کنار سفیدرود میبردم چشم از ان طرف اب برنداشتم من بودم سکوت همیشگی ام اما این وسط یک چیز اضافه شده بود و ان انتظار بود انتظار امدن کسی که رفته بود و معلوم نبود کی می اید یا اصلاً می اید یا نه حلا بازم خورشید داشت غروب میکرد و این غروبها غربتی عجیب در من پدید می اورد من بودم با احساسی که تا کنون نداشته ام اصلا وقتی ان گاری از این سراشیبی عبور میکرد محمد خرس را با خود برده بود حالا قلبم میتپید و با هر تپش شور و اشتیاق انتظار در درونم موج میزد گاوها خودشان به خانه رفته بودند تصمیم گرفتم کاری را که از کودکی دوست داشتم انجامش دهم را انجام دهم به سمت تپه حرکت کردم همان تپه ای که بر رویش گلهای بنفشه میرویید شروع کردم به چیدن بنفشه ها انقدر چیدم که یک دسته بنفشه در دستانم جمع شده بود کمی بویدمشان و با بویدنشان روحم به تمام روزهایی که از کنار بنفشه ها میگذشتم سفر کرد از تپه امدم پایین نمیدانم چرا امروز خورشید دیر تر غروب میکرد شاید میخواست چیزی را تماشاکند رفتم همان جایی که نرگس بیست سال پیش انجا رخت میشست بنفشه هارا در اب ریختم اب داشت بنفشه هارا با خود میبرد حالا خورشید غروب کرده بود غورباغه ها و جیرجیرکها یکسره میخواندند به این فکر میکردم که اگر بفشه ها به دریا برسند نرگس انهارا خواهد بوید هنوز به حرف پیرزن ها کمی باور داشتم چون مرگ نرگس را نمیتوانستم باور کنم حالا این دختر که بود که اینقدر به نرگس میمانست ؟ ان زمان ها با این که بچه بودم اما خوب چهره نرگس در خاطرم هست چون تمام روزها به یاد او بودم حال این دختر همان لبخند همان چشمان درشت وعسلی رنگ و زیبا و همان موهای قهوه ای نرگس را داشت اصلا چرا بعد از سالها از این مسیر گاری گذشت و با خود گم کرده سالها تنهاییم را اورد و رفت به نظرم اینها تصادفی نمیتوانست باشد حالا باید تا کی منتظر میماندم و تا کی درد دلتنگی هردوتایشان را تحمل میکردم شاید ان زمان که دلتنگش میشدم و کنار سفیدرود میگریستم ان پری دریایی صدایم راشنیده بود شاید او هم دلش برایم تنگ شده بود و شاید او دوباره به این دنیا بازگشته بود !!...اه چقدر خسته بودم نمیدانم کی و چگونه از ان سراشیبی تاریک بالا رفتم وخودم را به خانه رساندم اما خیلی زمان گذشته بود از داخل حیاط اقاجان را دیدم که روی دستک نشسته بود داشت سیگار میکشید روناک هم داشت سفره پهن میکرد بابا جان وقتی مرا دید یک نگاهی به من انداخت که انگار درونم را خوانده بود و میدانست در دلم چه میگذرد فقط گفت: این وقت شب چاقو کشها و قمار بازها کنار سفیدرودند و من اضافه کردم و ماهیگیرها دیگر حرفی نزد شب باد گرم عجیبی شروع به وزیدن کرد همیشه این باد در دلم دلهره می انداخت و مرا وحشت زده میکرد حتی سگها هم از این باد میترسیدند وزوزه میکشیدند جغد شومی بر روی درخت انجیر خانه مان شروع به خواندن کردمادر جان تند تند رفت و کبریت اورد اتش زد وانداخت در حیاط و چیزی را زیر لب زمزمه کرد به گمانم گفت که برو خانه قصاب مردم عقیده داشتند که اگر نزدیک خانه کسی این جغد بخواند یک نفر از اهل خانه خواهد مرد و کبریت روشن میکردند تا بلا را دور کرده باشند باد به شدت میوزید و فانوس روی دولابچه کم سو و کم سو تر میشد اقا جان روی دستک نشسته بود و داشت سفیدرود را تماشا میکرد اه تازه فهمیدم چرا من اینقدر از این باد میترسم به یاد اوردم ان شبی که شعبان لافند باز خانه ما بود و سفیدرود ناگهان طغیان کرد وخانه همسایه هایمان را اب برد هم این باد میوزید این همان بادی بود که نر گس را یا خود برد اه چقدر دلم برای نرگس تنگ شده بود تنگ تر از قبل چون من انتظار نرگسی را میکشیدم که نمیدانستم کیست؟ از کجا امده و کجا رفته است ؟
صبح اسب را برداشتم به سمت محله های بالا حرکت کردم حالا دیگر بزرگ شده بودم و بچه های بی پدر مادر سگ محله جرعت نداشتند سنگ بارانم کنند حتی سگها از این محله عبور نمیکردند چون بچه های این محله به سگ ها هم رحم نمیکردند سگ محله پایین محله ارباب بود بچه ها در این محله ها ول بودند چون تمام روز پدر مادرشان در خانه ارباب ها کار میکردند به همین سبب این محله بزرگترین مکان تولید قمار بازها ...لات ها....قمه کشها...بود گدا ها اگر به این محله می امدند سرو کله شکسته یا نیمه زنده از ان عبور میکردند به این دلیل به این محله سگ محله میگفتند که هر بچه هفت هشت ساله ای یک سگ داشت !! واین سگ وظیفه دفاع از اورا بر عهده میگرفت هر وقت بچه های این محله دعوایشان می شد سیگهایشان هم با هم میجنگیدند بعد فقط یک راه وجود داشت تا جنگ سگها تمام شود وان هم این بود که روی سگها اب بریزند اصلاً بجز چند پیرزن که به درد کار در خانه ارباب ها نمیخوردند تمام اهل این محله بچه ها بودند که به چند گروه تقسیم میشدند و هر گروه یک ریس داشت که دستور جنگ و صلح را میداد شبها پدر مادرهایشان از کار روزمره خسته می امدند خانه و صبح زود میرفتند تمام روز محله یا جنگ بود ودعوا یا اسیر کردن سگها وسنگ باران کردن و یا عدام کردنشان یا حمله به گدا ها و....دیگر مردم ازاری ها خیلی کم پیش می امد با هم بازی کنند ....وقتی داشتم از این محله عبور میکردم دسته های بچه ها را دیدم که با سگ هایشان کنجکاوانه مرا نگاه میکردند انگار از من میترسیدند چون هرگز مرا ندیده بوند فکر میکردند ارباب زاده هستم صورت همه شان زخم بود سیاه و کثیف و لباسشان پاره خانه شان خیلی کوچک بود انگار سالها بود کسی گل مالشان نکرده بود از این محله که گذشتم خانه های ارباب ها از دور نمایان میشد قلبم شروع به تپیدن کرد دلهره عجیبی داشتم می دانستم به جستجوی چه امده ام به جستجوی نشانی گمشده ای که سالها اورا گم کرده بودم اگرچه خود نرگس نبود اما لبخند او را داشت چشمهای عسلیش را داشت حال چگونه باید نشانی از او میافتم .......ادامه دارد
نویسنده:بهزاد سواری چولابی
طغیان های دهه سی
(قسمت سوم)
حالا روی همان سرا شیبی نشسته بودم همان سراشیبی که بر رویش گلهای بنفشه میرویید و من وقتی بچه بودم ارزو داشتم دسته ای بنفشه بچینم اما هر گز نتوانستم این کار را کنم اخر بنفشه چیدن کار دختر ها بود انها بنفشه هارا داخل شیشه های بزرگ و سیاهی میریختند ان شیشه ها را قمار بازها لات ها قمه کشها شبها باخود می اوردند وشربت درونش را میخوردند بعد دور اتیش میرخصیدند بابا جان می گفت در ان شیشه ها عرق میریزند اما صفرنو چی میگفت:ودگا میریزند به یاد روزی افتادم ان زمانها که خانه همسایه ها مان را اب نبرده بود خواهرم روناک با بچه های همسایه بنفشه هارا داخل این شیشه ها ریخته و به خانه اورده بودند ان روز اقاجان شیشه هارا پرت کرد پشت پرچین و به روناک گفت :دیگر دست به این شیشه ها (بطری ها)نمیزینی اینها نجس است دختر ....
ان روز من با خودم فکر کردم هر چه داخل ان شیشه ها میریزند باید مثل گوشت سگ ماهی باشد حالا من روی تپه بودم
امسال چقدر بنفشه روییده کار من این بود هر روز گاو ها را به کنار سفیدرود ببرم بچرانمشان خانه ما تنها خانه بالای تپه بود ومن تنها پسر ان حوالی بودم ارتباط ما با محله ارباب و پشت قبرستان قطع بود سالی یک بار هم انجا نمیرفتم چون بچه های ان محله ها سگهایشان را صدا میزدند تا من را بگیرد هیچکدامشان را نمیشناختم فقط گاهی با اسب به ان حوالی سرک میکشیدم و بر میگشتم خانه من بودم و گاوها و سگهایم بابا جان تمام روز را مشغول باغ بود این تنهایی باعث میشد بیشتر به ان سالها فکر کنم سالی که هنوز اب خانه های بالای تپه را با خود نبرده بود سالهایی که بالای تپه شلوغ بود یاد نرگس که می افتادم اشک در چشمهایم جمع میشد و دلم برایش تنگ .......
در یکی از همین صبح ها من گاوها را از همانم راهی به سفیدرود میبردم که ماهیگیرها فصل ماهیگیری از ان عبور میکردند تازه نصف راه را رفتم که صدای چرخ گاریی از نزدیکی ها به گوشم رسید گاو هارا به سمت درختهای اطراف هدایت کردم سابقه نداشت از این مسیر گاریی برود همین مساله مرا کنجکاو کرد سگهایم پارس کردند خواستند به طرف گاری حمله کند اما من ارامشان کردم پشت بوته ای پنهان شدم تا اینکه گاری را از دور دیدم دخترکی همسن من افسار اسبها را گرفته بود و میکشید و گاری چی از پشت گاری را حول میداد چرخ های گاری در گل ولای بارانی که دیشب باریده بود گیر میکرد گاری راحت جلو نمی امد ناگهان حیرت زد فریاد کوچکی کردم و سرم را از پشت بوته ها بیرون اوردم اخ دخترک چقدر به نرگس میمانست دوان دوان رفتم تا کمکشان کنم اما چشم از دخترک بر نمیداشتم گاری چی تا مرا دید چپ چپ نگاهم کرد انتظار نداشت در این حوالی کسی زندگی کنند پشت گاری دو زن نشسته بودند که از لباسشان معلوم بود ارباب زاده هستند من از پشت حول میدادم دخترک افسار اسب را میکشید خیلی عرق کرده بودم صورتم قرمز بود کمی راه صاف شد و گاری وایستاد گاریچی افسار را گرفت و دخترک از گاری رفت بالا و بین زنها نشست باخنده به من چشم دوخته بود من از او چشم بر نمی داشتم اصلا نرگس بود که داشت به من میخندید گاری حرکت کرد و من به انها به معنای خدا حافظی دست تکان دادم وانها هم دست تکان دادند حالا زنها هم میخندیدند گاری به سمتی میرفت که سفیدرود در ان قسمت پهن تر و کم عمق تر میشد و گاری میتوانستند از ان عبور کنند هنوز باورم نمیشد ان دختر نرگس نباشد هنواز بالای تپه گاری را نگاه میکردم که از اب عبور میکرد ...گاری رفت من مدتها به ان سوی اب خیره شده بودم و لبخندی که به انها زدم هنوز برلبانم بود حالا افتاب ظهر کرده بود و من همان جایی نشسته بودم که گلهای بنفشه زیادی رویده بود اه چقدر اسمان ابی بود.....وچقدر بلبل ها زیبا مخواندند....چشمم به گاوها افتاد داشتند اطراف سفیدرود میچریدند ..... ادامه دارد
پی نو.شت این داستانو زیر نور شمع مینویسم ،در تاریکی بخوانیدش!!

بعد از ان سال که خانه ما را اب برد بابا جان شروع کرد به ساختن خانه دوم مان در باغی که بالای تپه داشتیم ان روز را که بابا شروع به ساختن خانه فعالیت ارباب با اسبش امد و گفت اگر اینجا هم خانه بسازی اب تورا مثل شعبان لافند باز میبرد اما اقا جان گفت ما بچه سفیدرود هستیم نمیتوانیم غیر از اینجا جای دیگری زندگی کنیم ارباب پیشنهاد کرد خانه را در باغی که پشت خانه ارباب بود بسازیم اما باز بابا جان حرف خودش را زد ارباب قبل از اینکه سوار اسب شود پیاده به سمت تپه حرکت کرد مرا که دید دست کرد در جیب پالتویش یک سکه یک شاهی به من داد من ابتدا فکر کردم از جیب ارباب یک مشت نخود بیرون خواهد امد چون خیلی گرسنه بودم حتی برای گرفتن سکه دستم را دو دستی به سمت ارباب دراز کردم ارباب خنده اش گرفت گفت پدر سوخته یک مشت عیدی میخواهد بلاخره خانه جدید مان ساخته شد من بزرگ تر شدم و فهمیدم غرق شدن و مردن یعنی پایان زندگی اما پیرزن های همسایه ان زمانها که بچه بودیم میگفتند کسی که غرق بشود تبدیل به ماهی میشود و هرکس کار خوب انجام داده تبدیل به پری دریای و هرکس که کار بدی کرده تبدیل به سگ ماهی میشود ان زمانها فکر میکردم چون اصغر گاهی دزدکی از بالا پشت بام اب ازگیل دزدی میکرد اگر تبدیل به سگ ماهی شده باشد تا حالا قمار باز ها کباب کرده و خوردنش و نرگس که پری دریایی میشد به دریا میرفت فقط دلم برایش تنگ شده بود اما نمی دانم پیر زن ها در مورد شعبان لافند باز چه نظری داشتند ایا او هم تبدیل به وماهی میشد من هیچ خاطره بدی از شعبان نداشتم هر سال اولین عیدی را خانه شعبان میگرفتم او بمن میگفت محمد خرس چون خیلی چاق بودم میگفت اگر خانه تان پشت فبرستان بود لاغر میشدی ان وقت باید مثل اسب دسته های برنج را تا خانه ارباب می اوردی در خیالم شعبان را تبدیل به ماهی کردم شعبان اصلا نمیتوانست تبدیل به هیچ ماهیی بشود همان شعبان میماند با سر تاسش بعد که بزرگ شدم و فهمیدم پیرزن ها چه کلاهی بر سرم گذاشتند وچه دروغ بزرگی به من گفته اند دیگر بین راه کاس کولی هارا بینشان تقصیم نمیکردم همه را می اوردم خانه سگ بخورد ان سال تازه از اقا جان سالی زنی تور انداختن یاد گرفتم و خودم تنها میتوانستم ماهی بگیرم اما به سگ ماهی ها فحش نمیدادم میترسیدم حرف پیرزن ها راست باشد ان وقت شاید اصغر در دام من می افتاد دلیلش این بود که روزی سر مکتب از ملا شنیدم خداوند هر چیزی را که حرام کرده دلایلی داشته که مصرفش به ضرر ادمی زاد است ...با خودم فکر کردم شاید دلیل حرام بودن سگ ماهی این است که انها ادم هایی هستند که وقتی غرق شده اند تبدیل به ماهی میشوند هر سال که میگذشت و هرچه که من بزرگتر میشدم دلم برای نرگس تنگ تر میشد دوست داشتم میرفتم به دریا و انجا ماهیگیر میشدم وبعد نرگس مثل پری دریایی به تورم می افتاد اخاخ چقدر نرگس را دوست داشتم روزها که اب کم میشد مینشستم همان جایی که نرگس رخت میشست به یاد ان سالها می افتادم که من و اصغر کنار نرگس که داشت رخت میشست ابتنی میکردیم به رویش اب میپاشیدیم و او دنبالمان میکرد....اشکم سرازیر میشد ....ادامه دارد
نویسنده:بهزاد سواری

من عاشق ان سراشیبی بودم که بر رویش گلهای بنفشه میروید اما هرگز فرصت نداشتم هنگام عبور از ان سراشیبی دسته ای بنفشه بچینم چون بابا جان وقتی میخواست به ماهیگیری برود تند تند راه میرفت ومن بایستی پشت سرش میدویدم پایین همان سراشیبی بود که سپیدرود
خروشان به دریا میرفت ان سال ما تازه اولین خانه مان را بر روی بالای تپه ساخته بودیم و من روزهایی را که حتی با بابا جان به ماهی گیری نمیرفتم میتوانستم روی ایوان بلند خانه مان ماهیگیرها را تماشا کنم که از این سوی اب با قایق هاشان به ان سو میرفتند ان سال هنوز شش سال بیشتر نداشتم حدود سالهای 1320 بود با این حال بابا جان گاهی مرا با خود به کنار سپیدرود میبرد روزی که میخواست به ماهیگیری برود ان لباسش را میپوشید که من به خاطر بوی ماهی مرده ای که از ان به مشام میرسید هرگز دستش را نمی گرفتم ترجیح میدادم دنبالش بدوم !ودر حالی که راه میرفت من با دویدن هم نمیتوانستم به او برسم و این هنگام میترسیدم شغالها و جن هایی بعضی از شبها صدایشان را میشنیدیم من را بدزدند و این دلیلی میشد بر گریه کردنم و قتی بابا جان صدای گریه ام را میشنید بر میگشت و مرا بغل میکرد .و با خود به کنار سپیدرود میبرد و من بر بلندی تنه درخت پوست کنده ای که اب با خود اورده بود مینشستم و تور زدنش را تماشا میکردم و میماندم تا اولین تورش را بزند وقتی تور را به ساحل می کشید از تنه درخت میپریدم پایین و به سمتش میرفتم دیگر لباس بابا بوی ماهی مرده نمیداد حال بوی ماهی تازه میداد و من با بچه های دیگر به سمتی میدویدم که تور ها به ساحل کشیده میشد و ماهی ها گاهی از قد بابا جان هم بزرگ تر بودند ...چقدر ماهی میگرفتند ان سالها...ماهی سفید ...ازون برون
فیل ماهی که مردم پشت قبرستان به ان سگ ماهی میگفتند من هرگز نفهمیدم چرا به این ماهی زیبا سگ ماهی میگویند به خیالم امد سگی که تبدیل به ماهی شده باشد بابا جان وقتی سگ ماهی به تورش میخورد اول به ماهی فحش میداد بعد رهایش میکرد البته قبل از رها کردنش قمار باز های محله ارباب که ان سالها پاتوقشان کنار سپیدرود بود بدو بدو می امدند تا با با جان را راضی کنند ماهی را به انها بفروشد اما بابا جان زیر بار حرفشان نمیرفت و معتقد بود گوشت سگ ماهی حرام است هرگز ان را به خانه نمی اورد ادم های محله ارباب به ان ماهی سگ ماهی نمی گفتند و همیشه بساط کباب گوشتش در خانه هاشان بر پا بود خانه ما نه پشت قبرستان بود نه محله ارباب خانه ما با چند تا خانه دیگر بر روی تپه بر بلندی اطراف سفیدرود قرار داشت باغهای ما تنها باغهایی بودند که در ان چای به عمل نمی امد و ما به جای چای بادام و ذرت و کدو کشت میکردیم
ان سالها هنوز اصلاحات ارضی اعلام نشده بود و جیب نوچه های ارباب ها پر بود از اسکناس های تر و تازه هر روز میامدند قمار بازی میکردند کباب میخوردند کلان همه به این ها میگفتند قمار باز لات شبها از روی ایوان اتش بازیشان را میدیدیم و صدای اواز خواندنشان را از دور میشنیدیم
یک شب که شعبان لافند باز بعد از شام بر روی ایوان داشت با بابا جان صحبت میکرد من شیش دانگ حواسم به حرفهایش بود هوا کمی گرم بود نور فانوس به سر تاسش میتابید و سرش را مثل پیاز های روی دولابچه قرمز و براق میکرد داشت میگفت عید ها وقتی روی طناب طناب بازی میکند ارباب به نوچه هایش عیدی میدهد اما به خودش که روی طناب است عیدی نمی دهد بابا جان هم گفت اگر ارباب میتوانست باید روی طناب هم به تو عیدی نمیداد و ما زدیم زیر خنده شعبان استکان چایی را در نعلبکی گذاشت و دهنش را باز کرد چیزی بگوید که ناگهان صدای اوفتادن چیزی در اب به گوش رسید خانه به لرزه افتاد و فانوس اوزان شده بر روی دولابچه تکان تکان خورد شعبان حرفش را قورت داد .....
تمام هواسمان به سمت سپیدرود دوخته شد اه...چه میدیدم سرتاسر باغها یمان و تمام تپه را اب گرفته بود شعبان که هنوز قند در دهانش بود از جا پرید و به دنبالش بابا جان هم دوید و رفت شعبان لافند باز ان سال همسایه ما بود حالا اب داشت جلوی چشممان خانه شعبان را میبرد ما از دور خانه شعبان را میدیدم که به روی اب شناور بود و روی ایوانش بچه های شعبان و زنش فریاد میزدند شعبان در اب پرید اما کار از کار گذشته بود تپه کم کم داشت در اب می افتاد و به سمت خانه ما می امد خواهرم روناک و مادر جان گریه میکردند و من به یاد اصغر پسر شعبان افتادم که تابستانها سر گردو دعوایمان میشد به این فکر میکردم حالا که اصغر را اب برده امسال تمام گردو هایی که در باغ ارباب به زمین میریزد مال من است ...اما وقتی یاد خواهرش نرگس افتادم اشکهایم سرازیر شد چون نرگس موقع رخت شستن کنار سپیدرود می امد از مادر جان اجازه میگرفت تا من و اصغر را به ابتنی ببرد درهمین فکر ها بودم که بابا جان فریاد کنان امد ما ببه حیاط رفتیم اسبها و گاو ها بیرون اوردیم.....
بلاخره اب به خانه ما هم نزدیک شد و ما از بلندی های باغ ارباب داشتیم از دست دادن خانه ای را تماشا میکردیم که بابا جان برای ساختنش خیلی زحمت کشیده بود دیگر چیز زیادی از ان سال یادم نماند وقتی ان سال خانه مان را اب برد بابا جان دوباره شروع به ساختن خانه جدیدی کرد اما....
ادامه دارد......
بهزاد سواری
لینک قسمت های بعدی
قسمت سوم :
http://cholab.blogfa.com/post/82/%D8%B7%D8%BA%DB%8C%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%87%D9%87-%D8%B3%DB%8C(%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%B3%D9%88%D9%85)
چند نسل گذشت دیگر کسی از پیرمردان گیله مرد بر روی نیم کت قهوه خانه های کنار مزارع نمی نشیند حالا دیگر کمتر کسی است که بشود مشخص کرد پیر شده ،حقیقتا من از زمانه ای حرف میزنم که نواده های پیرمردان خود مالک تمام املاک ،مزارع وباغ های پدران خود شده اند
مو هایشان سپید نمیشود،صورتشان نمی چروکد ،عطر ادلوف میزنند،با اتوموبیل های فوق مدرن به مزارع میروند لب مرز می ایستند و منتظر میمانند ماشین های درو از راه برسد.......
به یاد می اورند ان زمانها که بچه بودند می امدند همینجا دم مرز مینشستند و با پدرومادرشان غذا میخوردند ،می خندیدند،زیر باران،زیر افتاب سوزان .........
صدای خنده پدرشان به گوششان میرسد بوی توتون سیگارشان به مشامشان میرسند .....به مزرعه نگاه میکنند فقط نگاه میکنند نگاه میکنند ونگاه میکنند.........
به این می اندیشند چرا مفهوم زندگی کردن اینقدر دگرگون شده است......چرا ادم ها مثل گذشته به شالیزارشان عشق نمیورزند ....احساس مکنند مزارع شان کم رنگ تر از ان زمان هاست.....اری مزرعه شان زرد است....اما به یاد می اورند مزارع پدرانشان طایی بود ....بعد به یاد عشق عمیق پدر بزرگهایشان به مزارع می افتند ،به یاد می اورند که پدرانشان خوشه ها را نوازش میکردند.....خنده شان میگیرد......اخر مگر خوشه ها احساس دارند؟
کمی به مزارع شان خیره میشوند ،در دلشان شک می افتد.....نه اشتباه نمی بینند.....نه اشتبا نمیکنند ...حقیقتا مزارع شان زرد است نه طلایی...شاید این به دلیل عشق نورزیدن به انهاست....تصمیم میگیرند سال بعد خوشه ها را نوازش کنند....شاید سال بعد خوشه ها طلایی شوند....
سال بعد:
مردم همه جا از کسی حرف میزنند که انگار عقلش را از دست داده ،پا برهنه به مزرعه میرود!با دستش برنج را می نشاید !سم به کار نمیبرد!...........
کارهایش مثل ادم های زمان های قدیم است!......
صبح زود از خواب بیدار میشود به مزرعه میرود باد و نسیم امیخته با بوی شالیزار گونه هایش را نوازش میدهد ...دلش تنگ است تنگ روزگاران قدیم .....سعی میکند به مزرعه اش عشق بورزد ...به خوشه ها عشق میورزد ....خوشه هارا نوازش میکند...
چند ماه بعد:
مردم همه جا از مردی حرف میزنند،کسی که خوشه های برنج مزرعه اش طلایی است....دانشمندان از سرتا سر دنیا به چولاب می ایند!....مزرعه اش قرنطینه میشود...در همه محافل خبری سخن از مزرعه ایست که خوشه هایی طلایی دارد....همه مخواهند مزرعه اش را بخرند...اعتنایی نمیکند...مزرعه اش رامیگیرند....تامینش میکنند....پولها را قبول نمیکند...
سال بعدی:
تمام رسانه های خبری دوربینشان را به صورت بیست و چهار ساعته بر روی مزرعه ای تنظیم کرده اند که قرار است زیبا ترین و رویایی ترین بدیده قرن شان را به نمایش بگذارند ....فصل برداشت نزدیک میشود ...همه برای برداشت اماده میشوند .....برنجها میرسند...اما طلایی نیتند...زرد زردند...
دانشمندان نا امیدانه در رسانه ها ظاهر میشوند....ابراز تاسف مکنند....
مردم همجا از کسی حرف میزنند....کسی که راز خوشه های طلایی را میدانست...همه در به در دنبال او میگردند...دانشمندان در رسانه ها ظاهر میشوند...از او عذر خواهی میکنند....اعتراف مکنند که گرفتن مزرعه اش از او اشتباه بوده....تصویر قطع میشود ...گزارشگر دستپاچه در زیر باران شدید گزارش میدهد یک سالی از مرگ ان مرد میگذرد مردی که راز خوشه های طلایی را میدانست....
او مر ده بود از درد دلتنگی....زیرا مزعه اش را از او گرفته بودند...
ان سال از او مجسمه ها ساختند...کتابها نوشتند .....وفیلمها اکران کردند درباره مردی که کیمیا گر بود در کتابش نوشتند سرب را به طلا تبدیل میکرد!
اما ان سال کسی نفهمید ...درقلب این مرد چه بود
نویسنده:بهزادسواری
پی نوشت:برای خواندن قسمت های دیگر داستان پیرمردان گیله مرد بر روی ارشیو موضوعی داستانهایم کلیک کنید

بعضی وقتها که کتاب میخونم بعضی سطرها و صفحات کتاب رو با یک بار خوندن حفظ میکنم یعنی این ها همون جملات و حرف هایی هست که اکثرا زیرش خط میکشن و به دل میشینه وقتی کتابهای پئولوکوئلیو رو میخوندم احساس میکردم این حرفها یه چیز دیگه هست و هنوز دیالوگ ها و حرفهای قشنگی رو که تو کتابهاش گفته بعضی وقتها با خودم زمزمه میکنم بخصوص عطیه برتر از کتاب مکتوبش اون قسمت که گفته اگر عشق نداشته باشم گذاشتم باهم بخونیم:
عطیه برتر
اگر من قادر باشم به زبان تمام انسانها و فرشتگان سخن بگویم ، اما عشق نداشته باشم ، همانند
تکه برنزی خواهم بود که فقط به صدا در آمده ویا ناقوس کوچکی که مهار شده باشد . واگر من دارای
عطیه پیامبری بوده وبا تمامی اسرار و علوم موجود آشنا باشم و آنچنان ایمانی داشته باشم که در
شرف جابه جا کردن کوهها باشم ، اما عشق نداشته باشم ، هیچ چیز نخواهم بود.و اگر من تمام
اموالم را میان فقرا ونیازمندان تقسیم کرده و جسمم را هم تقدیم کرده تا در آتش بسوزانند و عشق
نداشته باشم ، هیچ کدام از اینها به کار من نخوهد آمد و سودمند نخواهد بود .
عشق صبور و مهربان می باشد .
عشق در رشک ها و حسدها نمی سوزد .
به خود نبالیده و مغرور نمی شود .
راهنمایی های نا مناسب وغلط نکرده و در پی منافعش نمی باشد .
عصبانی و خشمگین نشده
با بی عدالتی ها احساس خوشحالی نمی کند .
اما با حقیقت شادمان می شود .
به خاطر همه رنج می کشد به همه چیز باور دارد از او همه چیز را می توان انتظار داشت ، همه چیز
را تحمل می کند .
عشق هرگز به پایان نمی رسد .
پیشگویی ها و پیامبریها ناپدید گردیدند ، زبان ها نیز به فراموشی سپرده شدند ، علوم و دانشها هم
قدیمی شده و منسوخ گردیدند .
برای آنکه بخشی را شناخته و بخشی را پیشگویی می کنیم .
بنابر این وقتی آن چیزی که کامل است را می بینیم
آن چیزی که به ناقص بوده و به صورت بخشی می باشد از بین خواهد رفت .
وقتی که من یک کودک خردسال بودم همانند کودکان گفته و احساسات کودکانه داشتم .
هنگامی که تبدیل به یک مرد بالغ شدم ، از چیزهای مربوط به کودکان دست کشیدم .
اکنون به شکل نامفهوم و نامشخصی در آینه نگاه کرده و چهره هارا یکی یکی خواهیم دید
و خواهیم دانست که چگونه شناخته شده هستیم .
پس اکنون این ایمان ، امید و عشق هستند
که باقی می مانند .
واز میان این سه چیز عشق از همه آنها بزرگتر است .
پائولو - خطاب به اهالی شهر کورینتیو
و پدرو می گوید :
بالاتر از همه چیز عشق قرار دارد واین عشق است که گناهان بسیار را می پوشاند .
و مسیح می گوید:
عشق ورزیدن به خداوند درباره ی تمام چیزها . این همان عشق است .
و ژائو از این هم فراتر می رود :
(( خداوند عشق است ))
پ . ن :فکر می کنی فهمیدی چی نوشتم ، اما این طور نیست ، پس دوباره بخون . وهر بار به این
خط میرسی و باید دوباره بخونی .چون عشق ورزیدنیه نه فهمیدنی . عشق عطیه برتر هر انسان
و دلیل آفرینش اوست . پس به هر چیزی که در اطرافمان هست عشق بورزیم
در اعماق تمام چیزهای افریده شده عشق به عنوان عطیه برتر حضور دارد برای اینکه عشق باقی میماند در حالی که همه چیز به پایان میرسد
بدترین سرنوشتی که انسان میتواند داشته باشد زندگی انزوا وتنهاییست بدون اینکه عشق بورزد یا مورد محبت دیگران قرار گیرد
کسی که عشق نورزیده و مورد عشق ورزیدن قرار نگیرد نفرین شده و محکوم است و کسی که با عشق شادمان میگردد در خداوند شادمان است برای انکه خداوند عشق است
فیلم جدایی سمین از نادر ساخته اصغر فرهادی این روزها تیتر اول محافل خبری ایران و جهانه
این فیلم نشان دهنده نگاهی گذرا به برخی از موضوعات اجتماعی روز جامعه ماست تفاوتها در دیدگاها و جدایی جدایی یک پیوند و قتی راهی نیست که دونفر باهم کنار بیان به انتها میرسند انتهایی که تنها راه خلاص شدن از ان جداییه و حالا این فیلم در خارج به عنوان قصه یک جدایی شناخته شده و موفق به دریافت جایزه گلدن گلوب برلین و چندین جایزه دیگر ه چه خوب بود که کمی تحمل ادم ها بیشتر بود تا قصه ها به جدایی ختم نمیشد و این روزها سمین ها و نادرهایی هستن در دنیای ما که هزاران قصه و هزاران دلیل برای جدایی شون وجود داره اما دلیل همشون یک چیزه اون چیز اینه که نمیتونن تفاوت هارو تحمل کنن اما وقتی قصه با عشق شروع مشه عشقی که هیچی حالیش نست از تفاوتها ی فرهنگی...از طبقات اجتماعی...وهمه چیزهای که سد راهشه عبور میکنه تا به پیوند منجرشه و وقتی به پیوند منجر شد ...وقتی سالها گذشت نمیتونه دوام بیاره .......و دوباره قصه یک جدایی شروع میشه

امروز تصمیم گرفتم پس از چهار روز از خونه بزنم بیرون
هنوز برفا اب نشده سالهای قبل در چنین روزهایی با دوستان به شکار میرفتم اما هدفم فقط گشت و گذار بود در زندگی هرگز هیچ پرنده ای شکار نکردم امروز بدون تفنگ خواستم همون مسیری رو برم که قبلا با تفنگ میرفتم یه قرص امی تریپ تلین هم خوردم تا کمی تعادل داشته باشم وقتی به سفیدرود رسیدم اب کم بود رفتم نیم ساعتی کنار اب نشستم بعد به سمت استخر ماهی مون حرکت کردم یک ماهی میشد نرفته بودم اونجا
تا به استخر رسیدم سگها بهم حمله کردن یعنی همون سگهایی که تا یه ماه پیش دوستم داشتن و برام دم تکون میدادن و شبهای تابستون تا سفیدرود دنبالم میومدن خلاصه اومدم خونه دارم به سگهای بی وفای خودمون فکر میکنم نمیدونم من عوض شدم یا اونا!!!
پ-ن|:دوستان میگن تو اون بهزاد قبلی نیستی خیلی عوض شدی شاید نطر سگها هم همین باشه!