|
وبلاگ شخصی
|




در سرزمین های سبز شمالی بعد از تابستان داغ هوا خنک میشود توده های ابرهای بارش زا شروع میکنند به باریدن باران و رویش چمن ها ، گل ها و درختان همچون ابتدای بهار دوباره آغاز میشود، این روند تداوم دارد تا زمانی که طبیعت قلمو به دست بگیرد و پاییز را بر روی برگهای درختان نقاشی بکشد.
به همین دلیل سفر به دل طبیعت در اواخر تابستان حس و حال اوایل بهار را دارد، و درخت ها و سبزه ها به همان طراوت اواسط بهار هستند.

این روزها آرام آرمم ، و آرامشم را مدیون درگیر نشدن در بسیاری از مسایل غیر ضروری میدانم و نماندن در چالش ها و بحران ها، همانطور که از مادرم رود آموختم که باید عبور کرد و گذشت.
زندگی در روستا موهبتی بزرگ است که این روزها دارم از آن بهرمند میشوند و دلم نمیخواهد که هیچ آدم شلوغ و پر مدعایی آرامشم را برهم بریزد(خب روزهایب بود که درگیر چنین آدمهایی بودم) ، به همین دلیل سعی کردم روابطم را با آدمهایی که تخصصشان برهم ریختن آرامش دیگران است محدود کنم.
صبح زود برای رسیدگی به باغ و حیوانات مزرعه از خواب بیدار میشوم و تا شب مشغول کارهایم هستم، سر به زیر و کم آزار شده ام و خر شب بعد از مرور اخبار اگر وقتی ماند چند صفحه از کتاب "مارکوی رومی" را میخوانم و به خواب میروم .

امروز در باغی که نزدیک خانه ما قرار دارد چاهی را دیدم که درخت انجیری در آن رشد کرده و بیرون آمده است، چاه تا چند سال پیش یک چاه بیفایده و ترسناک بود اما طبیعت همه قدرتش را به کار گرفت تا از دل چاه و تاریکی و بی فایدهگی اش معجزه ای بیرون بیاورد و این درخت انجیر از داخلش سر درآورد، سالهای دوری را به یاد آوردم که گیله مرد مهربانی به نام میرعلی عمو با عینک ذرهبینی در این باغ کشاورزی میکرد و از چاه آب میکشید برای باغش، بعد از مرگ او دیگر سطلی درون چاه نیفتاد و آبی از آن برداشته نشد و چاه مانند جزیره ای متروک وسط باغ ماند تا طببعت نقشه های خود را در رابطه با او عملی کند.
هر سال به اردیبهشت که نزدیک میشویم در گوشه و کنار این سرزمین شگفتیهای جدیدی کشف میکنم، بهار چقدر درس دارد برای ما آدمها و چقدر کشف نشده ها و ناشناخته ها در گوشه کنار ما منتظر است تا کشف شود.
پی نوشت ۱ : بذر تمام بدبختیهای ما در سالهایی کاشته میشود که با آدمهایی سر و کار داریم که معتقدند نه تنها دریافتهاند چه چیزهایی برای خودشان درست است، بلکه «صلاح دیگران» را نیز میدانند.
#تئوری_انتخاب
#دکتر_ویلیام_گلسر
پی نوشت ۲: در میخانه ببستند خدایا مپسند که در خانه تزویر و ریا بگشاییند
#حافظ
پی نوشت ۳ :
خفتگان را خبر از محنت بيداران نيست
تا غمت پيش نيايد، غم مردم نخوری
#سعدی
پی نوشت ۴ :این اوج مصیبت انسان عصر ماست؛ له کردن آنهایی که نمیفهمیمشان ...فهم خود را اوج فهم جهان دانستن.
کتاب: فردا شکل امروز نيست
#نادر_ابراهیمی

امروز یک دفتری پیدا کردم که شانزده سال پیش در آن شروع کرده بودم به نوشتن... گاهی نوشتههایم را برای معلمهایم میخواندم و آنها هم برایم مینوشتند. آن سالها سالهای پر از تعارض و تضاد بود برایم، بخصوص در ارتباط با فضای آموزشی که در آن حضور داشتم، خب بعضی معلم ها اینقدر دوست داشتنی بودند که برای رسیدنشان به کلاس لحظه شماری میکردیم، حال و هوای ما عوض میشد ، شادمان میکردند و در عوض به فاصله چند دقیقه معلم هایی به کلاس میآمدند که از بد اخلاقیشان تمام وجودمان را اضطراب فرا میگرفت، از تن صدایشان دل آدم میلرزید و کل روز را کوفت میکردند برای ما و گاهی هم متوصل به خشونت میشدند... حالا سالها گذشت و من هنوز با یاد آوری خاطرات آن معلم های خوب و دوست داشتنی پر از حس خوب میشوم و دلم میخواهد باز هم سر کلاس درسشان بنشینم و برایشان شعر بخوانم و آنها هم برایم بنویسند.



امروز در سیستم چند عکس از خانه پدربزرگ مادریم دیدم ، خانه ای که بخش عمده ای از کودکی و نوجوانی را در آن گذراندم، آن زمان ها ترجیح میدادم بیشتر خانه پدربزرگ باشم تا خانه خودمان، مدرسه طبیعتی بود این خانه برای من، و حالا که به آن زمان فکر میکنم میفهمم چقدر خوشبخت بودم که بخش عمده ای از زندگی ام آنجا گذشت و من این فرصت را داشتم که زندگی سنتی گیلانی را تجربه کنم و بزییم، دور تا دور ایوان این خانه بدو بدو کنم ، صدای سطلی را که به چاه می افتد بشنوم ، در گرمای مطبوع بخاری هیزیمی زیر لحاف بخوابم و صبح ها از پشت پنجره برف را ببینم که همه جا را سپیدپوش کرده، ظهر تابستان به خش خش های رادیوی پدربزرگ گوش بدهم ، و صبح های مه آلود از پله اش پایین بیاییم و در مه گم بشوم ، روز های بارانی بر روی ایوان بنشینم و به سمفونی وارش دل بسپارم...
زندگی در این خانه به تمام معنا جریان داشت ، همواره اهالی خانه سخت درگیر کار بودند و پدر بزرگ و مادربزرگ صبح زود بیدار میشدند چای دم میکردند ، صبحانه آماده میکردند و من هم برای مدرسه بیدار میشدم و همراه با آنها صبحانه میخوردم و بعد به مزرعه و یا باغ میرفتند.
ظهر ها و بعد شام سفره طویلی بر روی ایوان انداخته میشد و همه اهل خانه و خاله ها و داییها و بچه ها دور تا دور سفره مینشستند و در کنار هم غذا میخوردند و این خانه پر از خاطرههای تکرار ناپذیری شد که الان که یادش می افتم حسابی دلتنگشان میشوم،
خدا رحمت کند پدربزرگها و مادربزرگهایم را که با مهربانیشان لحظات زیبا و خاطره انگیزی برایم ساختند، طوری که هرگز یادشان در ذهنم کهنه نمیشود و همواره به یادشان هستم و بر این باورم آنها از نسلی بودند که هرگز تکرار نخواهند شد ، آخرین های گیله مردها و گیله زنان سنتی که پس از آنها نسلی به وجود آمدند که اصلأ مانند نسل پدرانشان نیستند و ما شاهد یک گسست بین آن نسلها و نسل جدید هستیم ... آنها آخرین های حلقههای یک زنجیری بودند که یک سرش به ته و توی تاریخ چند چند صد ساله این سرزمین میرسید...و من چه خوش شانس بودم که با آخرینهای این حلقه زیستم
پینوشت ۱: این خانه در حال حاضر به این شکل وجود ندارد و به دو خانه مجازا و البته دو اقامتگاه بومگردی تبدیل و مرمت شده(خانه پدربزرگ و اقامتگاه سفیدرود)
پی نوشت ۲: اون دیوار وسطی قبلا وجود نداشت ، بعدها ساخته شد

وقتی داخل جنگل جویبارها را میدیدم که پایین میآیند ، آنجا رودخانه ای کوچک پدید میآورند و بعد کمی پایین تر شاخه های رودخانه های کوچک یکی میشوند و به سپیدرود رود میریزند و بعد وقتی به آنجا که سپیدرود به دریا متصل میشود رفتم و سعی کردم کل داستان زندگی رود را درک کنم ، متوجه شدم یک رود از دریا جدا نیست...از دریا دور نیست رود به دریا متصل است در تمامیت خود به دریا نزدیک است، اما ما آدمها اگر سر یک شاخه رود بایستیم بسیار از دریا دور خواهیم بود (چون به دریا متصل نیستیم) در حالی که رود در همه وجودش صدای دریا را خواهد شنید...
گاهی در زندگی ما آدمها هم رابطه رود و دریایی وجود دارد، دورهایی که به ما خیلی نزدیکند و ما علی رغم دوری صدایشان را میشنویم و حضورشان را در نزدیکی خود احساس میکنم.
از اینکه کرونا باعث دوریها شده نباید رنجید، چه بسا که نزدیک شدن به هم در این شرایط فاجعه بار به قیمت جان عزیزان و نزدیکان تمام خواهد شد. کم کم باید یاد بگیریم و تمرین کنیم از دور نزدیک هم باشیم.
پی نوشت ۱: دورِ دور مرو که مهجور گردی و نزدیکِ نزدیک میا که رنجور گردی!
تذکره الاولیا/ ابراهیم ادهم
پی نوشت ۲: بنگر که تو دور نزدیکی و یا نزدیک دوری! / از مقالات شمس
پی نوشت ۳: انتظار که چیز بدی نیست/ روزنه ی امیدی است در نا امیدی مطلق/ من انتظار را از خبر بد، بیشتر دوست دارم!/ عباس معروفی

من عادت دارم که (اگر امکانش باشد) هر روز سری به رودخانه بزنم، دیدار با رودخانه هرگز برایم تکراری نمیشود، چون آبها دایماً میآیند و میروند و رودخانه هر ثانیه تولدی نو را در خود تجربه میکند هر لحظه اش متفاوت از لحظه ای دیگر است، هر لحظه میشود چیزهای جدیدی از او آموخت و درونش کشف کرد ، مثلا امروز کشف کردم او میگذرد و میرود و هیچ اهمیتی به گذشته نمی دهد، رودخانه رهاست و آزاد و خب من فکر میکنم رهایی و آزادی خوب چیزی است که در طبیعت نیز جریان دارد ، تازگی ها کشف کردم که آدم هرچه ذهنش آزاد تر باشد، هرچه رها کند ، هرچه بگذرد ، هرچه ساده بگیرد هرچه درگیر بندها نشود و هرچه بعضی مسأله های غیر ضروری را جدی نگیرد احساس آرامش بیشتری میکند، گاهی باورم نمیشود این رودخانه آرامی که دارد از میگذرد همان رودخانهای است که در بهار طغیانش درختان زیادی را از جا کنده بود ، طغیانش نازلال و گل آلودش کرده بود... آری همان رودخانه بود که گذشت و آرام شد و گل هایش ته نشین... رودخانه میگذرد، رودخانه زندگی کردن را خوب بلد است و خوب میداند که باید روزها را هر طور شد گذراند و به فصل های جدید رسید و طغیانهایی دیگر و زلالی دیگر و آرامشی دیگر...



شکر گذار اینم که در خانواده ای مهربان زندگی میکنم که همیشه پشتیبان من بودند. همیشه سعی کردند خوشحالم کنند و همیشه در بحرانها کنارم بودند
شب هشتم ابان توسط خانواده عزیزم سورپرایز شدم، شب بسیار خاطره انگیزی بود و خیلی خوشحال شدم. زندگی یعنی همین لحظه های خوب🙂
آرزو کردم در ادامه روزهای زندگیم در جامعه ای سعادتمند تر و کمتر دردمند زندگی کنم، کمتر شاهد درد ها رنج هاو فشارها بر مردم عزیزم باشم. و یک زندگی ساده و عادی داشته باشم بدون اینکه به کسی اسیب بزنم و یا موجب رنجش کسی بشم ، ارزوی امسالم واقعاً در یک کنج دنیا زندگی کردنه ، به دور از هیاهو و حتی دیده شدن ، این نوع زندگی رو دوست دارم و بهش علاقمند شدم 🙂

قلبم گرفته بود و هی نیش نیش میزد و حسابی میترساندم ، داشتم به این فکر میکردم اگر یکهویی این درد ها از کار بیندازدش و یکهویی بمیرم چه خواهد شد ؟ چه کارهای ناتمامی مانده ؟ چه ملاقات هایی، چه سفرهایی (البته یادم آمد این روزها حال و حوصله سفر ندارم) بعد با خودم جمع و تفریق کردم که اگر مردم و رفتم آن دنیا و خدا را دیدم ، جواب های سوالات احتمالی خدا را چگونه خواهم داد؟ و او چه چیزهایی خواهد پرسید... بعد به فکر کسانی افتادم که دوستشان دارم و اینکه من بمیرم آنها چه خواهند کرد چقدر برایم خواهند گریست..وای دلم طاقت نیاورد... و به فکر آنهایی افتادم که فراموشم کردند و شاید حتی خبر مرگم هم به آنها نرسد... و به فکر آن پسرکی که سالها پیش کنار سپیدرود میایستاد و به رفتن رود مینگریست آمد سراغم...به آرمان های دست نیافتنی اش...به علایق پر زوق و شوقش...به دوست داشتن ها و همه روزهایی که تنها بود و درک نشده بود...یعد همه اش تکه های تصاویری از لحظات زیسته بود که به سرعت میگذشت... لحظاتی که اسمش را گذاشتیم زندگی... لحظاتی که خندیدیم، گریستیم ، دوست داشتیم و عشق ورزیدیم ، دلمان شکست و فهمیده نشدیم...و بعد یک جایی در زندگی همه مسأله ها را ول کردیم و همه موضوعاتی که پیش از آن برایمان خیلی مهم بود ول کردیم و همه چیز را ساده گرفتیم و رفتیم یک گوشه از این دنیا نشستیم و فهمیدم زندگی یعنی همین خلوت نشستن ها به دور از هیاهوی آدم ها...که یکهویی قلبمان گرفت و درد چنگ انداخت به قفسه سینه مان و فکر کردیم داریم میمیریم، و خب هنوز زنده ام و نمردم و دکتر گفت که مشکل خاصی نبوده و یک اسپاسم عضلانی هست که با استراحت خوب میشود...ولی خب این اسپاسم ترساندم ترس از اینکه زودتر بمیرم و آن طلوع خورشیدی را که آرزویش را دارم نبینم..
پی نوشت ۱:
بایزید بسطامی را پرسیدند:
اگر در روز رستاخیز خداوند بگوید چه آورده ای؛
چه خواهی گفت؟
بایزید فرمود:
وقتی فقیری بر کریمی وارد می شود،
به او نمی گویند چه آورده ای!
بلکه می گویند چه می خواهی؟
پی نوشت ۲:
چراغ افروخته
چراغ نا افروخته را
بوسه داد و رفت؛
او به مقصود رسید.
#فیه_مافیه
#مولانا
پی نوشت ۳:
در قیامت چون نمازها را بیاورند،
در ترازو نهند و روزهها را و صدقهها را
همچنین.
اما چون #محبت را بیاورند،
محبت در ترازو نگنجد.
پس اصل محبت است.
اکنون چون در خود محبت می بینی،
آن را بیفزای تا افزون شود!
#فیه_مافیه

آرامش این گوشهها رو خیلی دوست دارم ، سکوت و صدای طبیعت رو هم... وقتی میرم کنار سپیدرود و یا توی طبیعت انگار تو یه سیاره دیگه هستم، سیاره ای تمیز تر کم هیاهو تر ، زیبا تر...
پی نوشت ۱:
گفتند داروی دل چیست؟
گفت : از مردمان دور بودن
#فیه_مافیه
پینوشت ۲:
گفتند بندگی چیست؟
- گفت: خدایت آزاد آفرید، آزاد باش.
#ابوسعید_ابوالخیر #تذکرةالاولیاء
پینوشت۳:
گفت: خواب بدی دیدم.
دیدم که خلایق به هیئت گاوان و گوسپندان جملگی سر در آخوری فرو برده به چریدن مشغولند.
پرسیدم تو چه میکردی؟
گفت: من نیز چون خلایق.
پرسیدم پس چه فرق میانِ تو و ایشان؟
گفت: آن ها میخوردند و میخندیدند.
من میخوردم و میگریستم .
تذکره_الاولیاء#
پینوشت ۴:
همهٔ رنجها از آن میخیزد که چیزی خواهی و آن میسّر نشود؛ چون نخواهی، رنج نماند.
#مولانا
#فیه_مافیه
پی نوشت ۵:
درد از توست و نمی بینی
و دوای تو در توست و نمی دانی !
#فیه_مافیه
پی نوشت :درد از توست و نمی بینی
و دوای تو در توست و نمی دانی !🍃
#مولانا
#فيه_ما_فيه

دلم میخواهد آخرین روز زمینیام، غروب خورشید صورتی باشد و من آن روز را کنار سپیدرود بنشینم و در حالی که به غروب خورشید و افق صورتی نگاه میکنم ، آرام آرام آرام تبدیل به ماهی شوم!
پی نوشت : عکس رو امروز غروب گرفتم ، غروب خورشیدی که دلم میخواست ماهی باشم در یک رود...

وقتی به عکسهای سیاه و سپید نگاه میکنم ، و حتی به فیلم های سیاه و سفید احساس میکنم آدمهای درون عکس در یک دنیایی متفاوت تر از دنیای ما زندگی میکردند، انگار سرزمین عکسها و فیلم های سیاه و سپید یک سیاره دیگر است که آدم هایش شاد تر ، آزاد تر و سربه هوا تر ،ناشناخته تر و شاید عاشق تر باشند... دنیای سیاه و سپید را دوست دارم چون چون در دنیای پر از رنگ ادم ها را ساده تر و ترو تمیز تر و بی رنگ تر نشان میدهد و خب البته پرزپر است از نا گفته ها و معماست معمای رنگ ها، احساسات و مفاهیمی که پنهان مانده...
پی نوشت :
امروز یک گوشه دیوار این چند عکس سیاه و سفید را از خودم گرفتم ، منِ سیاه و سپید را ثبت کردم و نشستم منِ دو رنگ را تماشا کردم کپی منی که از سیاه و سپید ثبت شده بود...

مریم را اولین بار در دیلمان دیدم، یک مشت جوکول کف دستم ریخت و من که فکر میکردم مثل بقیه دوستان تور از تهران آمده با دیدن جوکول و قیافه شمالی اش نیازی ندیدم بپرسم که رشتی هست یانه، کمی گفتگو کردیم, برایم جالب بود که رفته بود قزوین تا جموش دوزی را یاد بگیرد و خلاصه یک دختر رشتی پر انرژی بود عاشق فرهنگ و سفر...حالا هم راهنمای گردشگری هست و البته روی تورهای خارج از ایران کار میکند....
پنچ سال بود که از مریم بی خبر بودم، دیروز یک پیام از یک شماره ناشناس دریافت کردم ، مریم بود، همآهنگ کردیم و بعد از پنچ سال دیداری داشتیم و یک گفتگوی گرم و صمیمی، درباره روستا ها و تغییرات جدیدی که در حال رخ دادن است صحبت کردیم و درباره امیدها و نا امید ها و مفهوم خوشبختی و رضایتمندی در شهر و روستا اینکه این روزها زندگی در روستا سادگی خودش را دارد از دست میدهد ، رقابت ها جای رفاقت ها را گرفته و دیوارها روز به روز دارد تنهایی را بیشتر میکند، به مریم گفتم که این روزها دارم زندگی روستایی را تجربه میکنم و خودم را درگیر زندگی روستایی کردم و عمیقأ احساس آرامش میکنم، زندگی یعنی همین آرامش و همین سادگی و گفتم ادم هر چه به طبیعت نزدیک تر میشود آرامشش بیشتر است و هر چه به آدم های و شلوغی ها و دردسر هایشان نزدیکتر میشود ...دردسرهای خودش را هم بیشتر میکند، راستش فکر میکنم مهمترین چیز احساس رضایتمندی درونی است، اینکه ما خوشبختی و احساس خوب را در لحظه تجربه کنیم و لحظه های نابی برای خودمان به وجود بیاوریم به گوشه های پر از آرامش و طبیعت برویم ، مراقبه کنیم و سکوت و به چیزهای خوب فکر کنیم، خب ما یک بار زندگی میکنیم و حق داریم جوری زندگی کنیم که بهمان خوش بگذرد، دلمان خوش شود، مثل یک پرنده که هر روز صبح از تهه دلش هزار امید میخواند، مپرد و پرواز میکند...
مریم گوشی اش را در آورد که دوباره بگو که فیلم بگیرم، خیلی جالب گفتی...
پی نوشت: دیدن یک دوست بعد از پنچ سال و گفتگو پیرامون موضوعات مورد علاقه خیلی میچسبد
پی نوشت ۲: من هم نا امید میشوم، ناراحت میشوم، دردها،غم ها و دلتنگی ها و مشکلات خودم را دارم ، الکی خوش نیستم اما خب سعی میکنم انتخاب کنم لحظاتم چگونه بگذرد و چه احساسی داشته باشم.
پی نوشت ۳: زندگی پیچیده است ، اما میشود ساده اش کرد...به خودمان سخت نگریم، غمگین شویم، درد بکشیم،اما شادی و احساس رضایتمندی را درونمان پرورش دهیم

این روزها نسبت پارسال ،پیرار سال پیش پیرار سال و سال قبل تر و قبل ترش احساس آرامش بیشتری دارم ، چون بیشتر به طبیعت و مردم روستا نزدیکتر هستم و سرم گرم زندگی ساده روستایی است. به این فکر میکنم این آرامش شاید حاصل وضعیت کرونایی و خلوتی این روزهایم است، خب تا آدم ها نباشند چالش و دردسر هم نیست، این را همه حیوانات روی کره زمین میدانند و شک ندارم با من موافقند، به این فکر میکنم در سالهای اخیر میتوانستم آرامش بیشتری را تجربه کنم، اما خب آرامش و در طبیعت بودن این روزها را دوست دارم و زندگی ساده روستایی را به دور از هیاهو و چالشهای و ادم های چالش برانگیز،
گاهی برای رسیدن به آرامش باید خودخواه باشیم خودمان را برداریم و برای خودمان زندگی کنیم و به خیلی چیزها و خیلی چالشها فکر نکنیم ، این بهترین لطفی است که میتوانیم در حق خودمام بکنیم...زندگی همین سادگی است، و شاید باید از آدم های پیچیده، پیچ در پیچ دور شویم تا هم روحمان و هم روانمان را از چالشها ، استرس،ها و هزار احساس ناخوشایند در امان بماند ، طبیعت بهترین دارویی دلهره ها و دلتنگی هایمان است...این روزها شکر گزارم که در آغوشش هستم
پی نوشت: عکس رو نزدیک خونمون گرفتم، این درخت ازگیل رو خیلی دوست دارم

پری روز مراسم «برم و مجمعه» عروسی برادرم بود این جشن یکی از جشنهای سنتی دیرینه است که فلسفه جالبی دارد و نشان میدهد در جامعه سنتی مردم بیشتر به فکر هم بودند و همیاری بیشتری نسبت به هم داشتند همانطور که در کار روزانه در مزرعه به یاری هم میشتافتند در جشن ها و شادی ها نیز سنت همیاری برقرار بود. جشن «برم و مجمعه» باز مانده دورانی بود که روستا روستایی تر و سنتی تر بود اما امروزه با همه تغییرات و تحولاتی که در زندگی روستایی به وجود آمده ، بعضی از خانواده ها رسوم زیبای گذشته را فراموش نکرده و و رنگ و لعابی سنتی و همراه با شادی های اصیل این رسم را برگزار میکنند
نحوه برگزاری رسم برم و مجمعه
چند روز مانده به عروسی فامیل های داماد و معمولا ان دسته از فامیل ها که فرزند پسر دارند هر خانواده یک شاخه درخت که تهیه میکنند نام این شاخه به زبان گیلکی برمم است بر روی شاخه دو متر و نیم پارچه میبندند و بر روی نوک شاخه ها میوه هایی مثل پرتقال و سیب تزیین مینمایند. سینی مجمعه رار برنج کرده و اقلامی شامل برنج. روغن. سیب زمینی. پیاز. عدس. نخود. لوبیا. اسکاج. تاید صابون.چای.قند.شکر و امروزی ها ماکارانی . رشته. سویاو هرچه که به ذهنشان میرسد و ممکن است برای خانه کاربرد داشته باشد میگذارند و رویش را با پارچه مخملی تزیین میکنند. سپس سینی مجمعه رابرسر گذاشته و معمولا پسر بچه ای شاخه برم را به دست می گیرد و هر خانواده به صورت گروهی با دست رقص و خواندن ترانه های گیلکی از حانه بیرون میروند و در مسیر به خانواده های دیگر میپیوندند و تا خانه داماد عی عی گویان جشن میگیرند.هرچه به خانه داماد نزدیک تر میشوند تعداد برم ها مجمعه ها و جمعیت همراه دسته شادی پیمایی بیشتر شده و به محظ ورود به خانه داماد جمعیت مورد استقبال مادر و پدر عروس قرار میگیرند و افرادی که برم و مجمعه را حمل کردند هدایایی از طرف مادر عروس دریافت میکنند این هدایا معمولا پول نقد است.
در روز شادییمایی برم و مجمعه در منزل داماد جشن برقرار است و معمولا این جشن زنانه می باشد. همه هدایای برم و مجمعه به مادر داماد تعلق دارد و این به دلیل ان است که در گذشته معمولا پسر ها بعد از ازدواج تا چند سال در یکی از اتاق های خانه پدری خود زندگی میکردند.
معمولا مادر داماد در سالهای قبل از عروسی پسرش برای عروسی پسران قوم و خویش برم و مجمعه میبرد و این کار گاهی زمانی انجام میشود که داماد هنوز به سن ازدواج نرسیده بود. معمولا برم هایی که به مناسبت عروسی پسرش برایش می آوردند در پاسخ به برم ها و مجمعه هایی است که در عروسی پسران قوم و خویش در قالب مراسم برم و مجمعه به خانه آنها برده است.




پینوشت: ویدیو و عکسها متعلق به مراسم برم و مجمعه عروسی بردارم است ، با فیلم هایی اقوام با گوشی از مراسم گرفتند تدوین کردم
بابا گاهی شبها که از سپیدرود به خانه میآید با من گپ میزند بعضی صحبت هایش مرا عمیقا به فکر فرو میبرد دیشب از گفته هایش فیلم گرفتم، مقایسه جالبی داشت بین بین بعضی از ادمها و گل، اینکه گل حتی اگر قطعه قطعه شود رنگ عوض نمی کند اما آدمها گاهی به خاطر پول به خاطر منافع سریع رنگ عوض میکنند. در پاسخ به بابا گفتم گل خود بودنش هنر است و در طبیعت هر چیزی خودش است اما ادمیزاد بزرگترین غیر طبیعی دنیاست ، نه تنها با طبیعت ناسازگار است بلکه با طبیعت خودش هم نا سازگار است و نتیجه اش میشود همین گم گشتگی ها
پی نوشت ۱: فیلم را برای عمویم فرستادم برایم نوشت؛
از رنگ نگو نکن کبابم
ای بهروز بی شیله پاکم
حرف های قشنگ تو ز گل بود
ای تو میزنی کنایه چاکم
عمو 2019،08،02
به نظرم گاهی ما به خودمان بدی میکنیم وقتی که اجازه نمی دهیم به جریان عظیم طبیعت متصل شویم، عشق، بوسه و نوازش را از طبیعت بگیریم، به آغوشش بکشیم و بیشتر درکش کنیم...
امروز یک باروز بارانی بود و من با همه دلتنگها و دلشورهها و اما و اگرها برای بیرون رفتن از منزل و یا بیرون نرفتن تصمیم گرفتم هر طور شده بزنم بیرون و یک لطفی در حق خودم بکنم و اجازه بدهم که باران به گونه هایم بوسه بزند،، باد مرا به آغوش بگیرد و شوق دوباره به جانم بیفتد میدانستم که خیس خیس خواهم شد اما من از آن دسته از آدمهایی هستم که از خیس شدن هم لذت میبرند لذت میبرند... وقتی خودت را در طبیعت رها کنی و باد و باران عمق وجودت برود بخصوص اگر تابستان باشد و بارانی به سان باران های گرم استوایی ببارد لبریز میشوی از طراوت و مهر طبیعت
امروز بر خلاف روزهای گذشته که ساحل دهکده پر بود از ماشین های مسافر و ماهیگر امروز به لطف باران کسی این اطراف نبود آرامش و طراوت همچون نخستن روزهای خلقت در طبیعت موج میزد رودخانه هم پر شور و با نشاط به دریا میرفت..
به این فکر میکنم که درک زیبایی موضوعی است که مستقیماً به دید ما آدمها ارتباط دارد و اینکه بخواهیم و انتخاب کنیم چگونه ببینم ، امروز من انتخاب کردم به زیر باران بیاییم و از باران لذت ببرم و توسط او بوسیده شوم :) در حالی که خیلی از آدم ها از بوسه های باران میگریزند و یا احساسش نمی کنند!
شاید همه اش تقصیر این زمانه ماشینی باشد و آدم های عجیب و غریبش! این روزها اکثریت آدم ها ذهن و فکرشان در معرض مسأله و ها اندیشههاو تفکرات یک عده دیگر از آدمهاست (شابد این جمله عجیب به نظر برسد اما به آن غکر کنید!) و شاید علتش این است که انسان موجودی اجتماعی است(و خب خیلی وقت است که اجتماعی شده) اما واقعیت این است که اکثر آدم ها بر روی «چگونه دیدن» هم تاثیر میگذارند، هر کسی از زاویهای دنیا را آنگونه که خود میپندارند میبینند و گاهی سعی میکند دید خود را به دیگران نیز منتقل کنند و دنیاها و فضاهای متفاوتی برای خود بسازند دنیاهایی گاه کوچک و گاه بزرگ، و خب شاید همین فضاهای فکری و حسی است که بین او و طبیعت فاصله ایجاد میکند، دغدغه های ذهنی و فکری اش را به سمت و سوی دیگر میبرد...
امابا همه اینها گاهی باید همه چیز را رها کنیم و با طبیعت یکی شد و با تمام احساس درک و لمسش کرد و لذت ببریم و اجازه بدهیم طبیعت ترمیمانن کنند
گر به تو افتدم نظر چهره به چهره رو به رو
شرح دهم غم تو را نکته به نکته مو به مو
از پی دیدن رخت همچو صبا فتادهام
خانه به خانه در به در کوُچه به کوچه کو به کو
میرود از فراق تو خون دل از دو دیده ام
دجله به دجله یم به یم چشمه به چشمه جو به جو
دور دهان تنگ تو عارض عنبرین خطت
غنچه به غنچه گل به گل لاله به لاله بو به بو
ابرو و چشم و خال تو صید نموده مرغ دل
طبع به طبع دل به دل مهر به مهر و خو به خو
مهر تو را دل حزین بافته بر قماش جان
رشته به رشته نخ به نخ تار به تار پو به پو
در دل خویش «طاهره» گشت و ندید جز تو را
صفحه به صفحه لا به لا پرده به پرده تو به تو
طاهره قرة العین
پی نوشت 1: اولین بار که این شعر رو خوندم عجیب به دلم نشست، دوباره خوندم و دوباره خوندم و بعد از اون بارها و بارها خوندم، تو جنگل، کنار رودخونه، تو کوچه پس کوجه های رشت و حتی وسط کویر مهریز یزد...
پی نوشت 2: بعضی شعر ها عجیب به دل مینشیند





امروز که داشتم کنار سپیدرود قدم میزدم و به زیبایی ها و طراوت بهاری طبیعت این رود مینگریستم به عظمت جهان فکر میکردم، عظمت جهان، جهانی که در آن زندگی میکنیم از پشت پنجره چشمان مان شروع میشود و تا اخرین کهکشانی که میتوانیم ببینیم امتداد دارد...راستش این همه بزرگی جهان آدم را میترساند، شاید شما هم شنیده باشید که خورشید ما یکی از ستاره های کهکشان ماست و کهکشان ما یکی از کوچکترین کهکشان های جهان است.. اگر کنجکاویتان گل کرده پیشنهاد میکنم همین الان در اینترنت درباره این موضوع سرچ کنید تا درک کنید موضوع چقدر مهم است. چقدر درکش آدم را به وجد می آورد میلیارد ها میلیارد ستاره و سیاره صدها برابر و گاهی هزاران برابر زمین ما هر لحظه در فضا در حال حرکت هستند چه انفجارها در حال رخ دادن و چه خورشید ها که در همین لحظه در حال متولد شدن هستند...جهان خیلی عظیم تر از آن است که بتوانیم درکش کنیم و در این بین کره زمین ما همچون ذره ای غبار بر فضای کیهانی معلق است.
داشتم گوشه ای از زیبایی های این کره زیبا را میدیدم و لذت میبردم و داشتم به این فکر میکردم که نخستین انسانهایی که کنار این رودخانه آمدند چه شکلی بودند و وقتی برای نخستین بار کنار رودخانه ایستادند به چه چیزی فکر کردند؟ و دغدغه آن روزهایشان چه بود؟ چه آرزوهایی داشتند و درباره کوه های آبی پس زمینه روستایم مثل مردم چند سال پیش اعقاد داشتند آن کوه ها آنقدر دور است که رسیدن به آنها برایشان ممکن نیست! آیا هرگز دلشان خواست از رود عبور کنند به کوه ها برسند ؟ آیا برای آروزهایشان به اندازه کافی جنگیدند؟ آیا در این را کشته هم شدند؟ راستی مردمانی که هزاران هزار سال کنار رود میزیستند چقدر رود را دوست داشتند و دوست داشتن یک رود در جوامعشان چقدر امری رایج و طبیعی بوده؟ آیا آنها هم شب تا صبح کنار رودخانه مینشستند و طلوع خورشید را کنار رود مینگریستند و وقتی صبح به خانه می آمدند زنشان به آنها میگفت تو سفیدرود را بیشتر از من دوست داری؟
امروز هزاران سوال پیرامون طبیعت، زیبایی کره زمین و دلبری رودهایش و عظمت جهان به ذهنم خطور کرد داشتم به این فکر میکردم در میان میلیاردها سیاره هیج آیا هیچ رودی مثل سپیدرود وجود دارد؟
نمی دانم، اما هر بار که کنار سپدرود می روم جوری کنارش قدم میزنم و جوری به آن مینگرم که انگار رهگذر و مسافری هستم از سیاره ای دیگر، که به زودی این سیاره را ترک خواهم کرد. مثل هزاران هزارن مسافری که یک روز به این سیاره امدند و یک روز هم از این سیاره رفتند...گاهی دیرتر و گاهی زودتر...